دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا ساقی باحکام افندی - بده جامی تو از جام افندی

شرابم ده پیاپی همچو آتش - که تا پخته شود خام افندی
خلایق حمله چون مرغ هوایند - اسیر دانه و دام افندی
مخواه آن دانه و ار دام بگریز - برآ بر قصر و بر بام افندی
حریف سست اگر در ره بماند - گزین کن مرکب بام افندی
بیا بشناس خود را و خدا را - همه گامی تو بر گام افندی
خمش در عشق شمس الدین تبریز - بده جامی از آن جام افندی

اگر سلطان ما را بنده باشی - همه گویند و تو فرخنده باشی

وگر غم پر شود اطراف عالم - تو شاد و خرم و فرخنده باشی
وگر چرخ و زمین از هم بدرد - ورای هر دو جانی زنده باشی
به هفتم چرخ نوبت پنج داری - چو خیمه شش جهت برکنده باشی
همه مشتاق دیدار تو باشند - تو صد پرده فروافکنده باشی
چو اندیشه به جاسوسی اسرار - درون سینه ها گردنده باشی
دلا بر چشم خوبان چهره بگشا - که اندیشد که تو شرمنده باشی
بدیشان صدقه می ده چون هلالند - تو بدری از کجا گیرنده باشی
اگر خالی شوی از خویش چون نی - چو نی پر از شکر آکنده باشی
برو خرقه گرو کن در خرابات - چو سالوسان چرا در ژنده باشی
به عشق شمس تبریزی بده جان - که تا چون عشق او پاینده باشی

الا ای آب حیوان از نوایی - همی گردان مرا چون آسیایی

چنین می کن که تا بادا چنین باد - پریشان دل به جایی من به جایی
نجنبد شاخ و برگی جز به بادی - نپرد برگ که بی کهربایی
چو کاهی جز به بادی می نجنبد - کجا جنبد جهانی بی هوایی
همه اجزای عالم عاشقانند - و هر جزو جهان مست لقایی
ولیک اسرار خود با تو نگویند - نشاید گفت سر جز با سزایی
چراخواران چراشان هم چراخوار - ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی
نه موران با سلیمان راز گفتند - نه با داوود می زد که صدایی
اگر این آسمان عاشق نبودی - نبودی سینه او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودی - نبودی در جمال او ضیایی
زمین و کوه اگر نه عاشق اندی - نرستی از دل هر دو گیاهی
اگر دریا ز عشق آگه نبودی - قراری داشتی آخر به جایی
تو عاشق باش تا عاشق شناسی - وفا کن تا ببینی باوفایی
نپذرفت آسمان بار امانت - که عاشق بود و ترسید از خطایی
چو شاهم شمس تبریزی نباشد - دو عالم را نباشد خود صدایی