دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز اینجای بیا خواجه بدانجای نه جایی - کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست - زین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باش - تا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سو - مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست - نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدند - کز نیست بود قاعده هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی - همچون ختن غیب پر از ترک خطایی
این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی - و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز - هم نور زمینی تو و خورشید سمایی

گر ساعد توحید ترا هم نفسستی - این باده به پیشت همه باد و هوسستی

ور طایر قدسی سوی باغ تو پریدی - سیمرغ فلک بر شکرت چون بگسستی
گر فرقی از آن زلف چون صبحت بدمیدی - این روز جهان در نظرت همچو شبستی
گر در تک دریای دلت موج ربودی - کونین به پیشت همه خاشاک و خسستی
گر جان تو در مملکت عشق خزیدی - کی روز و شبت ترس ز میر و عسستی
گر لشکر معنیت مسخر شده بودی - تسخیر جهانت همه در یک نفسستی
در آتش عشقت دلت ار سوخته بودی - کی روز و شبت آرزوی یک قبسستی
این عالم کثرت اگرت خوش ننمودی - کی نور تو از نور خدا مقتبسستی
طفل دل ما را سبق نور بدادند - ور نه چو شما مانده میان عسستی
گر شمس درین آینه خود را نه نمودی - در کارگهش آدم خاکی چه کسستی
گر گوش تو را پنبه غفلت نگرفتی - ارشاد تو را یک نفس شمس بسستی

برخیز که شورید خرابات افندی - مستان نگر و نقل و شرابات افندی

هر مست درآویخته با مست ز مستی - گردان شده ساقی به مساقات افندی
یک موی نمی گنجد در حلقه مستان - جز رقص و هیاهوی و مراعات افندی
بسم الله ساقی ولی نعمت برخیز - تا جان بدهیمت به مکافات افندی
در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشد - جز دیدن روی تو کرامات افندی
چون تنگ شکر میر خرابات درآمد - یا رب چه لطیف است ملاقات افندی
می خندد و می گوید من خفته بدم مست - هیهای شنیدم من و هیهات افندی
زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرین - صد غلغله در سقف سماوات افندی
خورشید ز برق رخ تو چشم ببندد - کافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی
در خانه خمار و خرابات کی دیده ست - معراج و تجلی و مقامات افندی
با مست خرابات خدا تا بنپیچی - تا وا ننماید همه رگ هات افندی
در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوس - کامروز عیان است خفیات افندی
روزی که روم جانب دریای معانی - یاد آیدت این جمله مقالات افندی
شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرما - گر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی
واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص - در سایه زلف تو مناجات افندی
از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم - سوره قصص و نادره آیات افندی
مستیم ز جام تو و زان نرگس مخمور - رستیم به شاهیت ز شهمات افندی
عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمور - فارغ ز بدایات و نهایات افندی
چون سایه فناییم به خورشید جمالت - ایمن شده از جمله آفات افندی
سرمست بیا جانب بازار نظر کن - تا راست شود جمله مهمات افندی
تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعار - این است و دگر جمله خرافات افندی
سلطان غزل هاست و همه بنده اینند - هر بیتش مفتاح مرادات افندی
من کردم خاموش تو باقیش بفرما - ای جان اشارات و عبارات افندی
شمس الحق تبریز تویی موسی ایام - بر طور دلم رفته به میقات افندی