دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چون بدر منیرست محمد بحقیقی - کز معجز او مه شده شقا و شقیقی

از لعل لبش کوه بدخشان شده پرلعل - وز رنگ رخش برده یمن رنگ عقیقی
کز یرلللا یرلللا یر لله در نا - وز تن تن در نازده ام علم موسیقی
پر ساز کدو را می صافی مصفا - تا بلبله ریزد به سر خام عقیقی
آنجا شنو از بانگ کبوتر بققو قو - و اینجا شنو از بانگ چکاوک حققیقی
کمتر ز خروسی مشو از راه حقیقت - کو شب همه شب بانگ زند لکرققیقی
در بلخ یکی خواجه عکاشه بزرگست - صد مرتبه دارد بهنر شیخ شقیقی
نشنیده ای آن قصه او هم بحقیقت - بر تخت ندا آمد کای خفته عقیقی
وز تخت فرود آمد و در کوی فنا شد - یکتا شد و زان روی گذشت دو رقیقی
مولا تو بگو گفته پیغمبر مرسل - کز ثم رفیق و طریقی و طریقی
ای شمس بگو گفته مغلق بحریفان - دقا دققا دق دققا دق دقیقی

ز اینجای بیا خواجه بدانجای نه جایی - کاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست - زین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باش - تا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سو - مستی و خرابی نگر و بی سر و پایی
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست - نی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدند - کز نیست بود قاعده هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی - همچون ختن غیب پر از ترک خطایی
این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی - و آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی شمس الحق تبریز - هم نور زمینی تو و خورشید سمایی

گر ساعد توحید ترا هم نفسستی - این باده به پیشت همه باد و هوسستی

ور طایر قدسی سوی باغ تو پریدی - سیمرغ فلک بر شکرت چون بگسستی
گر فرقی از آن زلف چون صبحت بدمیدی - این روز جهان در نظرت همچو شبستی
گر در تک دریای دلت موج ربودی - کونین به پیشت همه خاشاک و خسستی
گر جان تو در مملکت عشق خزیدی - کی روز و شبت ترس ز میر و عسستی
گر لشکر معنیت مسخر شده بودی - تسخیر جهانت همه در یک نفسستی
در آتش عشقت دلت ار سوخته بودی - کی روز و شبت آرزوی یک قبسستی
این عالم کثرت اگرت خوش ننمودی - کی نور تو از نور خدا مقتبسستی
طفل دل ما را سبق نور بدادند - ور نه چو شما مانده میان عسستی
گر شمس درین آینه خود را نه نمودی - در کارگهش آدم خاکی چه کسستی
گر گوش تو را پنبه غفلت نگرفتی - ارشاد تو را یک نفس شمس بسستی