دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

برخیز و برون آ ز دل ای ماه نهانی - کان ماه بداند که تو جانی و جهانی

برخیز که امروز سماعست و نشاط است - از ابر برون آ که تو خورشید زمانی
هر ذره چو خورشید شد از پرتو رویت - زان روز مبارک که تو اندر سیرانی
در آب و گل عشق تقاضا نبود هیچ - تا گوش بگیری و سوی خویش کشانی
خوش میکش و خوش دست که دست تو درازست - اسرار کشا باش بندانیم تو دانی
ای گوش مده گوش مده دست روان شو - ای هوش بهل هوش که در بزم خوشانی
ای دست در آویز در آن دامن دولت - ای پای مپا هیچ که تا باز نمانی
گفتم که دلا خیز تو را شاه بخواندست - دل گفت نه می نایم پی خط و نشانی

امروز ز سودای شب دوش رهیدی - امروز مکن حیله که رفت آنچه تو دیدی

ما را به حکایت به در خانه ببردی - بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
صد کاسه همسایه مظلوم شکستی - صد کیسه در این راه به حیلت ببریدی
این کیسه که او را به دغل خفته نکردی - وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی
گفتی که از آن عالم کس بازنیامد - امروز ببینی چو بدین حال رسیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد - خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آن جا بردت پای که در سر هوسش بود - و آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی
بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی - در تو خلد آن خار که در یار خلیدی
امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی - کز زخم اجل بند قفص را بدریدی
امروز ببینی که کیان را یله کردی - امروز ببینی که کیان را بگزیدی
خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن - زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی

چون بدر منیرست محمد بحقیقی - کز معجز او مه شده شقا و شقیقی

از لعل لبش کوه بدخشان شده پرلعل - وز رنگ رخش برده یمن رنگ عقیقی
کز یرلللا یرلللا یر لله در نا - وز تن تن در نازده ام علم موسیقی
پر ساز کدو را می صافی مصفا - تا بلبله ریزد به سر خام عقیقی
آنجا شنو از بانگ کبوتر بققو قو - و اینجا شنو از بانگ چکاوک حققیقی
کمتر ز خروسی مشو از راه حقیقت - کو شب همه شب بانگ زند لکرققیقی
در بلخ یکی خواجه عکاشه بزرگست - صد مرتبه دارد بهنر شیخ شقیقی
نشنیده ای آن قصه او هم بحقیقت - بر تخت ندا آمد کای خفته عقیقی
وز تخت فرود آمد و در کوی فنا شد - یکتا شد و زان روی گذشت دو رقیقی
مولا تو بگو گفته پیغمبر مرسل - کز ثم رفیق و طریقی و طریقی
ای شمس بگو گفته مغلق بحریفان - دقا دققا دق دققا دق دقیقی