دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بغداد همانست که دیدی و شنیدی - رو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!

زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی - باقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدی - فرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش - خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی - فالغیبة عنه نفسا غیر سدید
از راحت و دردش نکشم خویش، و ندزدم - قفلی دهدم حکم حق، و گاه کلیدی
لا ارفع عنه بصری طرفة عین - لا امنع عن رب ظریقی و تلیدی
مرا هو العین و بالعین تطری - روحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی
رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندت - شه را تو به میدان نه که بازیچه ی عیدی؟!
این خلق چو چوگان و، زننده ملک و بس - فاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی - تو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی
صالحت و بایعت مع العشق علی ان - یاتینی محیاه نصیری و شهیدی
لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه - ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی
هرجای که خشکیست درین بحر در آرید - تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی
الغصة والصحو جزاء لشحیح - والقهوة والسکر وفاق لسعید
العزة لله تعالی، فتعالوا - فالعز من الله نثار لعبید
یا خامد یا جامد یا منکر سکری - یا قایم فی الصورة، یا شر حسیدی
ارواح درین گلشن چون سرو روانند - تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟!
لا حول ولا قوة الا بملیک - یجعلک ملیکا وسنا کل ولید
ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف - کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی
ای شمس حق و معجز ما خواجه شیراز - بی مثل نظیری تو و بی شبه ندیدی

برخیز و برون آ ز دل ای ماه نهانی - کان ماه بداند که تو جانی و جهانی

برخیز که امروز سماعست و نشاط است - از ابر برون آ که تو خورشید زمانی
هر ذره چو خورشید شد از پرتو رویت - زان روز مبارک که تو اندر سیرانی
در آب و گل عشق تقاضا نبود هیچ - تا گوش بگیری و سوی خویش کشانی
خوش میکش و خوش دست که دست تو درازست - اسرار کشا باش بندانیم تو دانی
ای گوش مده گوش مده دست روان شو - ای هوش بهل هوش که در بزم خوشانی
ای دست در آویز در آن دامن دولت - ای پای مپا هیچ که تا باز نمانی
گفتم که دلا خیز تو را شاه بخواندست - دل گفت نه می نایم پی خط و نشانی

امروز ز سودای شب دوش رهیدی - امروز مکن حیله که رفت آنچه تو دیدی

ما را به حکایت به در خانه ببردی - بر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
صد کاسه همسایه مظلوم شکستی - صد کیسه در این راه به حیلت ببریدی
این کیسه که او را به دغل خفته نکردی - وز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی
گفتی که از آن عالم کس بازنیامد - امروز ببینی چو بدین حال رسیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شد - خوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آن جا بردت پای که در سر هوسش بود - و آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی
بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی - در تو خلد آن خار که در یار خلیدی
امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی - کز زخم اجل بند قفص را بدریدی
امروز ببینی که کیان را یله کردی - امروز ببینی که کیان را بگزیدی
خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن - زیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی