دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای برده به غارت دلم از فطرت اولی - بگرفت غمت مملکت صورت و معنی

آورده سپاه غم عشق تو بسی تاخت - بر قلب من از خیل خیالت زده خیلی
در دایره دلبری و حسن و لطافت - کس نیست که او پنجه زند با تو به دعوی
او را که دلش کرده به کوی تو نشیمن - حقا که نیاید به نظر جنت اعلی
ما را ز تو مقصود تویی در دو جهان بس - مشغول تو فارغ بود از دنیی و عقبی
خضری طلبت نیست به موسی که هزاران - بر طور غمت شیفتگانند چه موسی
جان بر کف دلداده به کویت نگرانند - عشاق تو تا کی شودت میل تجلی
شمس از در تو روی نتابد به همه باب - مجنون نکند میل به جز درگه لیلی

ای در طلب راحت ابدان افندی - عرش ست تفرج گه ایوان افندی

در معرفتش عقل کجا پی برد آری - بیناست به حق دیده عرفان افندی
مرغی ست که سیران وی از عالم بالاست - در تحت توقف نکند جان افندی
خورشید که هر روز ز مشرق بنماید - یک ذره بود در ره برهان افندی
گفتیم که خورشید که در مشرق جود است - نوری که برافروخت در ایوان افندی
صد گونه بروید ز گل و لاله و ریحان - از حضرت یزدان به گلستان افندی
خاموش که شمس الحق تبریز برافروخت - در خلوت دل شمع شبستان افندی

ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی - تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی

گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند - گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی
الحق تو نگفتی و دم باده او گفت - ای خواجه منصور تو بر دار چرایی
در غار فتم چون دل و دلدار حریفند - دلدار چو شد ای دل در غار چرایی
آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو - گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی
گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش - ای باغ چنین تازه و پربار چرایی
گر راه نبرده ست دلت جانب گلزار - خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی
گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان - ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی
ای مریم جان گر تو نه ای حامل عیسی - زان زلف چلیپا پی زنار چرایی
گر از می شمس الحق تبریز نه مستی - پس معتکف خانه خمار چرایی