دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی - فالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی

ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی - آن جام سفالین کو؟ وان راوق ریحانی
لو تمزجها بالدم، من ادمع اجفانی - یزداد لها صبغ فی احمر القانی
صفهای پری رویان، در بزم سلیمانی -با نغمه ی داودی، مرغ خوش الحانی
یا یوسف عللنی، لو لامک اخوانی - کم من علل یشفی، من علة احزانی
شو گوش خرد برکش، چون طفل دبستانی - تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی
اقبلت علی وصلی، و اختلت بهجرانی - این القدم الاول این النظر الثانی

ای خسرو خوبان دو عالم به حقیقی - شد مملکت حسن تو را مطلق قیقی

گر بر سر خوبان تو کنی دعوی خوبی - خوبان همه گویند تو را صدق قیقی
در مجلس شاهان قدح باده بنوشند - زان ساقی سرمست می رواق قیقی
بس از سر مستی همه این ناله بر آرند - قو قو بققوبق بققوبق بققیقی
من بنده شمس الحق تبریز که مه کرد - شقا شققا شق شققا شق شققیقی

آن سید عشاق چه از و چه حقیقی - کو راست صدارت به جهان مطلققیقی

آورد بر آورد فرا از همه عالم - بر عرش و سما رایت او سنجققیقی
از اعلم حق زد علمش بر همه عالم - از صید دلش زد دل و جان صدققیقی
انوار دو عالم برخ دوست منور - چون مشرق جنی شرق از شرققیقی
با علم کمالش که علم زد به فلک لک - رزق از چه تواند که زند از رققیقی
آن وع وع زغ زغ چه زند راه قزغ زغ - کاندر جزغ زغ به جهان احمققیقی
بر مک مک لک لک نتواند بسمک مک - در حضرت آن شاه زدن وق وققیقی
آن شاه کزو شاه جهان رایت صد شاه - بنمود چو بگشود حدایق ز حدیقی
هر ناطق ازین نطق بقریچه سخن گوی - بر خلق چو خوانند ز مستنطققیقی
یک روز بخورشید بر آید به صدارت - شید از رخش ما شده چون روز ققیقی
چون بدر نماید رخ او از حجب غیب - انوار نماید به ملک رق رقیقی
گر بر زند از مطلع رحمت رخ خورشید - هر دل که بود دل نزند شق شققیقی
شمس الحق تبریز که دلها ز تو زارند - شیدایی قوقو همه در نفر ققیقی