دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کشتی به غم روزی خود یاد نمی آری - ور یاد کنی گه گه آن هم به جفا کردی

این شیوه ز دلداران رسمیست قدیم اما - گه گه به جفا گاهی کردند به دلداری
دل عهد وفایت را بر بسته کمر بر جان - تا آنکه وفات آید دارد به وفاداری
عمریست که در هجران می سوزم و می سازم - امید کزین پیشم در هجر نه بگذاری
از مستی جام عشق منعم مکن ای زاهد - رو رو ز بر مستان زین باده هشیاری
آن شمس که می دیدی ببرید ز ما یکسر - چون ذره به مهر او بگرفت هواداری

ما می نرویم ای جان زینجای دگر جایی - گر نور و فری دارد از نادره مولایی

جمعند درین مجلس هر خوب دلارامی در جست درین سودا هر همت سودایی
ما می برویم ای جان آنجا که تو می خوانی - گسترده خدا ما را هر گوشه مصلایی
اینجاست می صافش اینجاست که قافش - آن کوه که هر سنگش پریافت چو عنقایی
کفرست به نزد من زین خانه سفر کردن - هیچ است کسی کو رو تا بد ز مسیحایی
آن چیست درین عالم کان نیست درین خانه - عذرش چه بود کو ماند از همچو تو عذرایی
تو نیز اگر تانی ور گنج بیا اینجا - بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی
خاموش که این ساعت با گفت نمی آیم - کز تا به همی لیسم من نادره حلوایی
شمس الحق تبریزی تو راحت جانهایی - جانم زرخ خوبت چون ذره معلایی

حرف: یاء: قسمت هشتم