دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو یوسف معنی را در چاه بلا دیدی - او را به شهنشاهی در مصر کجا دیدی

او طرفه بغدادست گر پرده بر اندازد - آگاه شوی آنجا اینجا تو که را دیدی
ای آمده از ناگه در خانه ما گفته - ای خواجه بازاری تو هیچ مرا دیدی
من زرگر چالاکم کردم مس تو چون زر - من عین صواب تو تو عین خطا دیدی
در عالم یکتایی با عشق شدم همرنگ - آن رشته یکتا را گر چه تو دوتا دیدی
ای شمس اگر دیدی تو صورت حال خود - از صورت حال خود تو صورت ما دیدی

ترکی سحری ما را می خواند به مهمانی - گفتم که چه سر داری ما را بچه می خوانی

قهقه زد و گفتا ای عاشق لره یازق در - گفتم مله ملمم حالی من وسن خانی
گفتا که بیا با ما این صومعه بر هم زن - در مجلس مستان آی ای دوست به مهمانی
ای خواجه چه در رفتم می دیدم و میخانه - گفتم من ازین معنی شاباش مسلمانی
ترکی قدحی بر کف زانو زده گفتا ای - گفتم که خورم یا نی گفتا که تو می دانی
من نیز دودل گشتم چون جای عجب دیدم - گفتم که خورم یا نی گفتا که تو می دانی
القصه شدم یکدل جامی دو سه واخوردم - در خود اثری دیدم زان جرعه ربانی
هر چیز که می جستم فی الحال عیانم شد - صد کشف بیانم شد از خاطر حقانی
بگذشتم ازین عالم در روح وطن کردم - بر من همه روشن شد پیدایی و پنهانی
در رفتم و بر رفتم وز خویش بدر رفتم - چون جان بقا دیدم از خویش شدم فانی
شمس الحق تبریزی هیهات که دریابد - وین رمز که می گویی وین قصه که می خوانی

کشتی به غم روزی خود یاد نمی آری - ور یاد کنی گه گه آن هم به جفا کردی

این شیوه ز دلداران رسمیست قدیم اما - گه گه به جفا گاهی کردند به دلداری
دل عهد وفایت را بر بسته کمر بر جان - تا آنکه وفات آید دارد به وفاداری
عمریست که در هجران می سوزم و می سازم - امید کزین پیشم در هجر نه بگذاری
از مستی جام عشق منعم مکن ای زاهد - رو رو ز بر مستان زین باده هشیاری
آن شمس که می دیدی ببرید ز ما یکسر - چون ذره به مهر او بگرفت هواداری