دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای مرغ عجب پران از بند تو آزادی - صد مرغ دگر دامست والله که چو صیادی

تو کبک خوشخرامی طوطی شکر کلامی مقبول خاص و عامی مرغ عجب فتادی
تو مرغ عجب هستی در شوق بسی مستی - از نیستی و هستی غم نیست چو افرادی
تو مرغ عجب شاهی تا با مهی و ماهی - بی ماندید ماهی بی تو ندید شادی
تو شور بسی داری از عشق خبر داری - تو شکل دگر داری شوری به دلم دادی
تا هجر رخ نمود است اندوه دل فزود است - در غم که بسته بود است بر من روان گشادی
تو عزم سفر کردی رخ سوی دگر کردی - جانم به خطر کردی کی غم بدل نهادی
اسحاق یار جانی چون می رود نه مانی - ای وای زندگانی کز پای اوفتادی

تو یوسف معنی را در چاه بلا دیدی - او را به شهنشاهی در مصر کجا دیدی

او طرفه بغدادست گر پرده بر اندازد - آگاه شوی آنجا اینجا تو که را دیدی
ای آمده از ناگه در خانه ما گفته - ای خواجه بازاری تو هیچ مرا دیدی
من زرگر چالاکم کردم مس تو چون زر - من عین صواب تو تو عین خطا دیدی
در عالم یکتایی با عشق شدم همرنگ - آن رشته یکتا را گر چه تو دوتا دیدی
ای شمس اگر دیدی تو صورت حال خود - از صورت حال خود تو صورت ما دیدی

ترکی سحری ما را می خواند به مهمانی - گفتم که چه سر داری ما را بچه می خوانی

قهقه زد و گفتا ای عاشق لره یازق در - گفتم مله ملمم حالی من وسن خانی
گفتا که بیا با ما این صومعه بر هم زن - در مجلس مستان آی ای دوست به مهمانی
ای خواجه چه در رفتم می دیدم و میخانه - گفتم من ازین معنی شاباش مسلمانی
ترکی قدحی بر کف زانو زده گفتا ای - گفتم که خورم یا نی گفتا که تو می دانی
من نیز دودل گشتم چون جای عجب دیدم - گفتم که خورم یا نی گفتا که تو می دانی
القصه شدم یکدل جامی دو سه واخوردم - در خود اثری دیدم زان جرعه ربانی
هر چیز که می جستم فی الحال عیانم شد - صد کشف بیانم شد از خاطر حقانی
بگذشتم ازین عالم در روح وطن کردم - بر من همه روشن شد پیدایی و پنهانی
در رفتم و بر رفتم وز خویش بدر رفتم - چون جان بقا دیدم از خویش شدم فانی
شمس الحق تبریزی هیهات که دریابد - وین رمز که می گویی وین قصه که می خوانی