دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

از هر چه تو رنجیدی با دل تو بگو حالی - کای دل تو نمی گفتی کز خویش شدم خالی

این رنج چو در وا شد دعوی تو رسوا شد - زشتی تو پیدا شد بگذار تو نکالی
در صورت رنج خود نظاره بکن ای بد - کی باشد با این خود آن مرتبه عالی
بنگر که چه زشتی تو بس دیوسرشتی تو - این است که کشتی تو پس از کی همی نالی
گر رنج بشد مشکل نومید مشو ای دل - کز غیب شود حاصل اندر عوض ابدالی
از ذوق چو عوری تو هر لحظه بشوری تو - کای کعبه چه دوری تو از حیزک خلخالی
در بادیه مردان را کاری است نه سردان را - کاین بادیه فردان را بزدود ز ارذالی
در خدمت مخدومی شمس الحق تبریزی - بشتاب که از فضلش در منزل اجلالی

ای مرغ عجب پران از بند تو آزادی - صد مرغ دگر دامست والله که چو صیادی

تو کبک خوشخرامی طوطی شکر کلامی مقبول خاص و عامی مرغ عجب فتادی
تو مرغ عجب هستی در شوق بسی مستی - از نیستی و هستی غم نیست چو افرادی
تو مرغ عجب شاهی تا با مهی و ماهی - بی ماندید ماهی بی تو ندید شادی
تو شور بسی داری از عشق خبر داری - تو شکل دگر داری شوری به دلم دادی
تا هجر رخ نمود است اندوه دل فزود است - در غم که بسته بود است بر من روان گشادی
تو عزم سفر کردی رخ سوی دگر کردی - جانم به خطر کردی کی غم بدل نهادی
اسحاق یار جانی چون می رود نه مانی - ای وای زندگانی کز پای اوفتادی

تو یوسف معنی را در چاه بلا دیدی - او را به شهنشاهی در مصر کجا دیدی

او طرفه بغدادست گر پرده بر اندازد - آگاه شوی آنجا اینجا تو که را دیدی
ای آمده از ناگه در خانه ما گفته - ای خواجه بازاری تو هیچ مرا دیدی
من زرگر چالاکم کردم مس تو چون زر - من عین صواب تو تو عین خطا دیدی
در عالم یکتایی با عشق شدم همرنگ - آن رشته یکتا را گر چه تو دوتا دیدی
ای شمس اگر دیدی تو صورت حال خود - از صورت حال خود تو صورت ما دیدی