دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی - دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش - که می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو - چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی
نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردن - که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی
برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران - ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی
چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان - ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی
چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن - چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی
ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسی - ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی
چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته - به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی
چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی - که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی
چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی - در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی - کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی - دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
ای برده هوس ها را بشکسته قفص ها را - مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی
آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گرید - زیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی
آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زارد - کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی
این جمله جفا کردی اما چو نمودی رو - زهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی
هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت - از بس که کرم کردی حاجات روا کردی
شمس الحق تبریزی ای سرور هر خوبی - تو درد فرستادی هم تو چه دوا کردی

ای دلبر مه رویان از رحمت ما چونی - ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی

ای فخر خردمندان وی بی تو جهان زندان - وی عاشق بی دل را درمان و دوا چونی
مه گوش همی خارد صد سجده همی آرد - می گوید حسنت را کی خوب لقا چونی
باری من بیچاره گشتم ز خود آواره - زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی
ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو - ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی
تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو - ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی
زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی - ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی
ای آینه مانده در دست دو سه زنگی - وی یوسف افتاده با اهل عما چونی
ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان - وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی
ای آدم خوکرده با جنت و با حورا - افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی
ای آنک نمی گنجی در شش جهت عالم - با این همگی زفتی در زیر قبا چونی
مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا - از عربده کوران وز زخم عصا چونی
پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل - با این همه بی برگی داوودنوا چونی
بس کردم من اما برگو تو تمامش را - کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی