دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

مکن دعوی ازین معنی چو این معنی ندیدستی - غنا منمای با هر کس چو در واقع تهی دستی

ازین میخانه چون دوری و زین پیمانه مخموری - طبیبی جو که رنجوری مکن هشیار بدمستی
مکن دعوی آزادی خصوصاً پیش آزاده - که از دعوی این معنی چو ماهی وار بر شستی
چو خود را در صف مردان چنین بی درد می نامی هلا برخیز و جویا شو چرا بی درد بنشستی
پس از سی سال ناگاهان به کوی ما گذر کردی - چو ساقی باده پیمودت بنوشیدی و بررستی
بپر و بال شهبازان مکن پرواز بیهوده - چو عصفوری برو دوری مجو با باز همدستی
مزن لاف خدابینی بدیده تا خدا بینی - ازین دعوی چو بگسستی بدان معنی رسیدستی
بیا از دیده ام بنگر به دیدارش به دیدارش - چو آوردی به دیدارش چو شمس از خویش وارستی

یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی - دل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش - که می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی تو - چو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی
نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردن - که مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی
برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران - ببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی
چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان - ببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی
چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن - چو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی
ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسی - ز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی
چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته - به بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی
چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی - که گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی
چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی - در آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی - کو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی - دل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
ای برده هوس ها را بشکسته قفص ها را - مرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی
آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گرید - زیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی
آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زارد - کز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی
این جمله جفا کردی اما چو نمودی رو - زهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی
هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت - از بس که کرم کردی حاجات روا کردی
شمس الحق تبریزی ای سرور هر خوبی - تو درد فرستادی هم تو چه دوا کردی