دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز باد و ساغر فانی حذر کن ورنه دربانی - وگر چه صد چو خاقانی به تیغ قهر یزدانی

ز قهرستان ظلمانی ایا ای نور ربانی - که از حضرت تو برهانی مگر ما را تو برهانی
ایا ساقی عزم تو بدان توقیع جزم تو - نشان ما را به بزم تو که آن جا دور گردانی
نه من ماهی و تو آبی نه من شیرم تو مهتابی - نه من مسکین تو وهابی نه من آنم نه تو آنی
نه من ظلمت نه تو نوری نه من ماتم نه تو سوری - نه من ویران تو معموری نه من جسمم نه تو جانی
قدح ها را پیاپی کن براق غصه را پی کن - خرد را بر تو لاشی کن ز ساغرهای روحانی
بیارا بزم دولت را که بر مالیم سبلت را - نواز آن چنگ عشرت را به نعمتهای الحانی
دران مجلس که خوبانند ز شادی پای کوبانند - ز بی خویشی تو تا پیشی که چسپک یا گریبانی
ز بی خویشی از آن برتر همی باید یکی گوهر - یکی مهروی سیمین بر مر او را فر سلطانی
دو صد مفتی در آنِ عقلش همی غلطد وزان لعلش - که بستانی یکی نقلش زهی بستان دبستانی
همی بیند یکایک را چنان همچون یقین شک را - زده از خشم آهک را به چشم گوهر کانی
حلالش باد نازیدن زهی دید و زهی دیدن - بتان از خویش دیدن داد خویش آب می دانی
بکشت آن شاه شمس الدین تبریزم بگو آمین - زهی هم شاه هم شاهین درین تصویر انسانی

عفاک الله می گویم بهر وردی که افزایی - دلم در خون کشی هر دم جزاک الله فرمایی

جزای قتل عاشق گر وصال دوست خواهد شد - بیا کاین سر نمی دارد از این سودا شکیبایی
خیالت ملکت دل شب کند چون روز نورانی - سواد نقطه خالت دهد در دیده بینایی
رقیبت را دعای بد نمی گویم ولی خواهم - که ظلمت را بر خورشید نبود جای گنجایی
ز درگاه سلیمانم جفای دیو می راند - غلامت باد ای دل گر کلاه از دیو بربایی
وصالش را طلبکاری به دور ما دراز آمد - به دست آورد دل خاکی وگرنه باد پیمایی
چو شمس از کوی او هر سوی گردان رو و ثابت شو - ندارد دلبر این خصلت که گیرد یار هر جایی

مکن دعوی ازین معنی چو این معنی ندیدستی - غنا منمای با هر کس چو در واقع تهی دستی

ازین میخانه چون دوری و زین پیمانه مخموری - طبیبی جو که رنجوری مکن هشیار بدمستی
مکن دعوی آزادی خصوصاً پیش آزاده - که از دعوی این معنی چو ماهی وار بر شستی
چو خود را در صف مردان چنین بی درد می نامی هلا برخیز و جویا شو چرا بی درد بنشستی
پس از سی سال ناگاهان به کوی ما گذر کردی - چو ساقی باده پیمودت بنوشیدی و بررستی
بپر و بال شهبازان مکن پرواز بیهوده - چو عصفوری برو دوری مجو با باز همدستی
مزن لاف خدابینی بدیده تا خدا بینی - ازین دعوی چو بگسستی بدان معنی رسیدستی
بیا از دیده ام بنگر به دیدارش به دیدارش - چو آوردی به دیدارش چو شمس از خویش وارستی