دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ره از اغیار خالی کن چو عزم کوی ما داری - نظر بر غیر ما مفکن چو قصد روی ما داری

به ذوق از لا به بالا رو که تا لالای ما کردی - صدف کن گوهر خود را اگر لؤلؤی ما داری
کسی دیگر چو هویی را مسلم نیست الا هو - بگو یا هو و یا من هو اگر هوهوی ما داری
من آن شمعم که در مجلس مرا پروانه بسیارند - بسوزان خویش را چون او اگر خود بوی ما داری
ز معشوقان هز جایی تو را چون کار بگشاید - حرامت باد اگر رغبت به غیر سوی ما داری
چو طوطی در قفص خو کن اگر شکر همی خواهی - نوا چون فاخته میزن اگر کوکوی ما داری
حجاب از پیش ره برگیر و دلبر در کنار آور - که سیلت را یقین کردم که رو با روی ما داری
مسلم آن زمان باشد ترا لاف سرافرازی - که در میدان جانبازان سرت را گوی ما داری
درون باطن خود را به نور ما منور کن - اگر چه ظاهر خود را به جست و جوی ما داری
ز تیر غمزه ات مستم که از جانم گذر کرد او - کمان شمس دین بینی چو تو بازوی ما داری

زهی بخت و زهی دولت که دریابد چنین ناری - کند امروز مردانه عجایب طرفه بازاری

اگر کوری بود منکر نه بیجانی و نادانی - چه نقص این باغ و گلشن را اگر نیود درو خاری
چه خونریزند آن مردان چه عیارند آن مستان - نداند قصه ایشان به جز خونریز عیاری
کسی کش بار دلبر شد ز فخر و عار برتر شد - چو آن درویش دو سر شد نخواهد سر نه دستاری
چو با مستان به پیوست او بود پیوسته سرمست او - شود گویی ندیدست او به جز معشوق او یاری
بپنداری رو این ره را که بینی روی آن مه را - شب مهتاب را هرگز نبیند جز که بیداری
طلسمات ست بس مشکل درین ره جمله تا منزل - برون از هفت و از شش دان برون از پنج و از چاری
بسی پرده است بر پرده ز نور و ظلمت او کرده - از آن سو نور در نور است و زین سو نار در ناری
تو چون زین چار بگذشتی ز نور و نار بگذشتی - ندارد حاصلی این ره به جز پندار گفتاری
دلا بر سر چه می لرزی همان ارزی که می ورزی - ایا با دیده بی سر شو که سر یابی ازو باری
هر آن کو سر بیندازد چو شمع از نور بگدازد - سر و دستار آن کس را سر خردان و افساری
بکشتن گاه عشاق آید آن طارم بدین طاق آ - که تا هر سوی منصوری ببینی بر سر داری
چو بی ملاح و بی کشتی در آن دریا فرو رفتی - ز هر موجی تو را هر دم گشاید بوالعجب کاری
چه کار است آن نداند کس ز خود بگذرد در آن رمکس - چو بگذشتی رود زان پس نماند در تو افکاری
ببینی در کهی کویی ز شخص خلق انبوهی - ز هر یک ذره خورشیدی ز هر یک خار گلزاری
چو در خاری تو آن بینی ز گلزار جهان بینی - حمش مینوش می پنهان مجو یکدم تو هشیاری
در آن دریای بی پایان شوی مطلق سراسر جان - همه آن شو چرا آیی بده دل را به دلداری

ز باد و ساغر فانی حذر کن ورنه دربانی - وگر چه صد چو خاقانی به تیغ قهر یزدانی

ز قهرستان ظلمانی ایا ای نور ربانی - که از حضرت تو برهانی مگر ما را تو برهانی
ایا ساقی عزم تو بدان توقیع جزم تو - نشان ما را به بزم تو که آن جا دور گردانی
نه من ماهی و تو آبی نه من شیرم تو مهتابی - نه من مسکین تو وهابی نه من آنم نه تو آنی
نه من ظلمت نه تو نوری نه من ماتم نه تو سوری - نه من ویران تو معموری نه من جسمم نه تو جانی
قدح ها را پیاپی کن براق غصه را پی کن - خرد را بر تو لاشی کن ز ساغرهای روحانی
بیارا بزم دولت را که بر مالیم سبلت را - نواز آن چنگ عشرت را به نعمتهای الحانی
دران مجلس که خوبانند ز شادی پای کوبانند - ز بی خویشی تو تا پیشی که چسپک یا گریبانی
ز بی خویشی از آن برتر همی باید یکی گوهر - یکی مهروی سیمین بر مر او را فر سلطانی
دو صد مفتی در آنِ عقلش همی غلطد وزان لعلش - که بستانی یکی نقلش زهی بستان دبستانی
همی بیند یکایک را چنان همچون یقین شک را - زده از خشم آهک را به چشم گوهر کانی
حلالش باد نازیدن زهی دید و زهی دیدن - بتان از خویش دیدن داد خویش آب می دانی
بکشت آن شاه شمس الدین تبریزم بگو آمین - زهی هم شاه هم شاهین درین تصویر انسانی