دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تویی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی - که سلطان سلاطینی و چوپان جمله یغمایی

حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی - که سازد این چنین حلوا جز آن استاد حلوایی
جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی - جهان را صیت می داند که صد نوعش بیارایی
بیا پهلوی من بنشین که خنیدم از دم نبشین - که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی
شگفتست این زمان گردون به الوانهای گوناگون - زمین کف در حنا دارد به شادی که تو می آیی
به اقبال چنین دشمن بیامد جای خندیدن - تو خندان روتری با من که باشم من تو مولایی
تویی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لا تحصل - بیا کافتاد صد غلغل به پستی و بیالایی
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص - تویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
تو ما باشی مها با تو ندانم که منم یا تو - شکر هم تو شکر خدا تو بخا که خوش همی خایی
وفادارست میعادت توقف نیست در کارت - عطا و بخشش سادت نه امروز و نه فردایی

ره از اغیار خالی کن چو عزم کوی ما داری - نظر بر غیر ما مفکن چو قصد روی ما داری

به ذوق از لا به بالا رو که تا لالای ما کردی - صدف کن گوهر خود را اگر لؤلؤی ما داری
کسی دیگر چو هویی را مسلم نیست الا هو - بگو یا هو و یا من هو اگر هوهوی ما داری
من آن شمعم که در مجلس مرا پروانه بسیارند - بسوزان خویش را چون او اگر خود بوی ما داری
ز معشوقان هز جایی تو را چون کار بگشاید - حرامت باد اگر رغبت به غیر سوی ما داری
چو طوطی در قفص خو کن اگر شکر همی خواهی - نوا چون فاخته میزن اگر کوکوی ما داری
حجاب از پیش ره برگیر و دلبر در کنار آور - که سیلت را یقین کردم که رو با روی ما داری
مسلم آن زمان باشد ترا لاف سرافرازی - که در میدان جانبازان سرت را گوی ما داری
درون باطن خود را به نور ما منور کن - اگر چه ظاهر خود را به جست و جوی ما داری
ز تیر غمزه ات مستم که از جانم گذر کرد او - کمان شمس دین بینی چو تو بازوی ما داری

زهی بخت و زهی دولت که دریابد چنین ناری - کند امروز مردانه عجایب طرفه بازاری

اگر کوری بود منکر نه بیجانی و نادانی - چه نقص این باغ و گلشن را اگر نیود درو خاری
چه خونریزند آن مردان چه عیارند آن مستان - نداند قصه ایشان به جز خونریز عیاری
کسی کش بار دلبر شد ز فخر و عار برتر شد - چو آن درویش دو سر شد نخواهد سر نه دستاری
چو با مستان به پیوست او بود پیوسته سرمست او - شود گویی ندیدست او به جز معشوق او یاری
بپنداری رو این ره را که بینی روی آن مه را - شب مهتاب را هرگز نبیند جز که بیداری
طلسمات ست بس مشکل درین ره جمله تا منزل - برون از هفت و از شش دان برون از پنج و از چاری
بسی پرده است بر پرده ز نور و ظلمت او کرده - از آن سو نور در نور است و زین سو نار در ناری
تو چون زین چار بگذشتی ز نور و نار بگذشتی - ندارد حاصلی این ره به جز پندار گفتاری
دلا بر سر چه می لرزی همان ارزی که می ورزی - ایا با دیده بی سر شو که سر یابی ازو باری
هر آن کو سر بیندازد چو شمع از نور بگدازد - سر و دستار آن کس را سر خردان و افساری
بکشتن گاه عشاق آید آن طارم بدین طاق آ - که تا هر سوی منصوری ببینی بر سر داری
چو بی ملاح و بی کشتی در آن دریا فرو رفتی - ز هر موجی تو را هر دم گشاید بوالعجب کاری
چه کار است آن نداند کس ز خود بگذرد در آن رمکس - چو بگذشتی رود زان پس نماند در تو افکاری
ببینی در کهی کویی ز شخص خلق انبوهی - ز هر یک ذره خورشیدی ز هر یک خار گلزاری
چو در خاری تو آن بینی ز گلزار جهان بینی - حمش مینوش می پنهان مجو یکدم تو هشیاری
در آن دریای بی پایان شوی مطلق سراسر جان - همه آن شو چرا آیی بده دل را به دلداری