دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا ساقی که مهجورم از آن دلدار پنهانی - ز وصل او نشانم ده ز احوالم چو می دانی

ز نور اوست چشم ما چنین بیننده ای غافل - شود چشم تو هم روشن گر این اسرار برخوانی
مسیح وقت می آید برای رنگ رز خانه - که رنگ بوالعجب آرد بهر تصنیف و دستانی
چه دستان ست کز دستش کند صد رنگ در یکدم - وگر رنگی یکی آرد از آن جمع پریشانی
ز رنگ او بدانستم که دستش هست بالاتر - ازین دستی که آب و گل کند نقشش بر ایوانی
رها کن آب و گل بگذر که تا جان و دلت باشد - ز جان و دل گذر کن یا ز چون محبوب جانانی
نوای ارغنون جان از آن بانگ صفیر آید - که آدم را لواها بود از تایید یزدانی
صفا خواهی بجو او را بهر الوان و هر رنگی - که صد نور و صفا یابی از آن محبوب پنهانی
ز عشق شمس تبریزی ست فیض دیده باطن - زهی تشریف کرمنا زهی انوار ربانی

تویی پای علم جانا به لشکرگاه زیبایی - که سلطان سلاطینی و چوپان جمله یغمایی

حلاوت را تو بنیادی که خوان عشق بنهادی - که سازد این چنین حلوا جز آن استاد حلوایی
جهان را گر بسوزانی فلک را گر بریزانی - جهان را صیت می داند که صد نوعش بیارایی
بیا پهلوی من بنشین که خنیدم از دم نبشین - که کان لذت و شادی گرفت انوار بخشایی
شگفتست این زمان گردون به الوانهای گوناگون - زمین کف در حنا دارد به شادی که تو می آیی
به اقبال چنین دشمن بیامد جای خندیدن - تو خندان روتری با من که باشم من تو مولایی
تویی گلشن منم بلبل تو حاصل بنده لا تحصل - بیا کافتاد صد غلغل به پستی و بیالایی
تویی کامل منم ناقص تویی خالص منم مخلص - تویی سور و منم راقص من اسفل تو معلایی
تو ما باشی مها با تو ندانم که منم یا تو - شکر هم تو شکر خدا تو بخا که خوش همی خایی
وفادارست میعادت توقف نیست در کارت - عطا و بخشش سادت نه امروز و نه فردایی

ره از اغیار خالی کن چو عزم کوی ما داری - نظر بر غیر ما مفکن چو قصد روی ما داری

به ذوق از لا به بالا رو که تا لالای ما کردی - صدف کن گوهر خود را اگر لؤلؤی ما داری
کسی دیگر چو هویی را مسلم نیست الا هو - بگو یا هو و یا من هو اگر هوهوی ما داری
من آن شمعم که در مجلس مرا پروانه بسیارند - بسوزان خویش را چون او اگر خود بوی ما داری
ز معشوقان هز جایی تو را چون کار بگشاید - حرامت باد اگر رغبت به غیر سوی ما داری
چو طوطی در قفص خو کن اگر شکر همی خواهی - نوا چون فاخته میزن اگر کوکوی ما داری
حجاب از پیش ره برگیر و دلبر در کنار آور - که سیلت را یقین کردم که رو با روی ما داری
مسلم آن زمان باشد ترا لاف سرافرازی - که در میدان جانبازان سرت را گوی ما داری
درون باطن خود را به نور ما منور کن - اگر چه ظاهر خود را به جست و جوی ما داری
ز تیر غمزه ات مستم که از جانم گذر کرد او - کمان شمس دین بینی چو تو بازوی ما داری