دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی - و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی

اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی - چو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
و قولوا: ایها المولی، الا یا نظرة الدنیا - فجدلی نظرة احیا، اذا ما شات ابقایی
اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست - کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه - فمالم تات لقیاه متی تفرح بلقایی؟!
اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما را - که سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی
فجد بالروح یا ساقی، و رو منه اشواقی - ولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی
اخلایی اخلایی، امانت دست من گیرید - که مستم، ره نمی دانم، بدان معشوق زیبایی
فجد بالراح لی شکرا، ولا تبق لنا فکرا - فها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی
اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدم - بران خاکم بخسبانید ک آن سرمه ست و بینایی
الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهب - فلا ندری من الذاهب، ولا ندری من الجایی
اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم - که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی
مغانی الروح! غنوالی، وبالاوتار طنوالی - و بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی
اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوری - به کوی لولیان افتد، ازان لولی سرنایی
و تبریزا صفوالیها، و شمس الدین تالیها - فهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی
اخلایی اخلایی، زبان پارسی گویم - که نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی

بیا بر بام ای عارف بکن هر نیم شب زاری - کبوترهای دل ها را تویی شاهین اشکاری

بود جان های پابسته شوند از بند تن رسته - بود دل های افسرده ز حر تو شود جاری
بسی اشکوفه و دل ها که بنهادند در گل ها - همی پایند یاران را به دعوتشان بکن یاری
به کوری دی و بهمن بهاری کن بر این گلشن - درآور باغ مزمن را به پرواز و به طیاری
ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن - بخندان خار محزون را که تو ساقی اقطاری
دلی دارم پر از آتش بزن بر وی تو آبی خوش - نه ز آب چشمه جیحون از آن آبی که تو داری
به خاک پای تو امشب مبند از پرسش من لب - بیا ای خوب خوش مذهب بکن با روح سیاری
چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی - که سلطان قوی دستی و هش بخشی و هشیاری
چرا بستی تو خواب من برای نیکویی کردن - ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
زهی بی خوابی شیرین بهیتر از گل و نسرین - فزون از شهد و از شکر به شیرینی خوش خواری
به جان پاکت ای ساقی که امشب ترک کن عاقی - که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صباری
بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من - ازیرا مرد خواب افکن درآمد شب به کراری
بر این گردش حسد آرد دوار چرخ گردونی - که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
چه کوتاه است پیش من شب و روز اندر این مستی - ز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری
حریف من شو ای سلطان به رغم دیده شیطان - که تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری
مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی - برآورده ست از چاهی رهانیده ز بیماری
به گرد بام می گردم که جام حارسان خوردم - تو هم می گرد گرد من گرت عزم است میخواری
چو با مستان او گردی اگر مسی تو زر گردی - وگر پایی تو سر گردی وگر گنگی شوی قاری
در این دل موج ها دارم سر غواص می خارم - ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری
دهان بستم خمش کردم اگر چه پرغم و دردم - خدایا صبرم افزون کن در این آتش به ستاری

بیا ساقی که مهجورم از آن دلدار پنهانی - ز وصل او نشانم ده ز احوالم چو می دانی

ز نور اوست چشم ما چنین بیننده ای غافل - شود چشم تو هم روشن گر این اسرار برخوانی
مسیح وقت می آید برای رنگ رز خانه - که رنگ بوالعجب آرد بهر تصنیف و دستانی
چه دستان ست کز دستش کند صد رنگ در یکدم - وگر رنگی یکی آرد از آن جمع پریشانی
ز رنگ او بدانستم که دستش هست بالاتر - ازین دستی که آب و گل کند نقشش بر ایوانی
رها کن آب و گل بگذر که تا جان و دلت باشد - ز جان و دل گذر کن یا ز چون محبوب جانانی
نوای ارغنون جان از آن بانگ صفیر آید - که آدم را لواها بود از تایید یزدانی
صفا خواهی بجو او را بهر الوان و هر رنگی - که صد نور و صفا یابی از آن محبوب پنهانی
ز عشق شمس تبریزی ست فیض دیده باطن - زهی تشریف کرمنا زهی انوار ربانی