دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا یا صاحب الذار رایت الحسن فی جاری - فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید - مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او - به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی - به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده - دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه - به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این - قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون - که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را - که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

اگر جاماس و لقمانی وگر تو ماه کنعانی - وگر زشتی و زیبایی به وقت مرگ درمانی

اگر سلطان و دربانی و یا با داد و احسانی - وگر با جا و یجایی به وثت مرگ درمانی
اگر تو آسیابانی وگر با باغ و بستانی - به دانایی چو لقمانی به وقت مرگ درمانی
اگر تو شاه کرمانی و گر میر خراسانی - وگر خان بدخشانی به وقت مرگ درمانی
چو مولا را همی خوانی ولی قدرش نمی دانی - چو خر در گل فرو مانی به وقت مرگ درمانی
وگر در کوه چوپانی وگر محمود سلطانی - وگر محتاج یکتایی به وقت مرگ درمانی
ز قفچاقی وگر روسی وگر در دیر ناقوسی - به خاک آن همی بوسی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و با رایی وگر پیری و برنایی - به عزرائیل برنایی به وقت مرگ درمانی
اگر تو ترکی هندی وگر زاهد وگر رندی - وگر اعمی و بینایی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی و گر میری اگر برنا و گر پیری - وگر ققنس چو عنقائی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و اعزازی وگر با نعمت و نازی - جهان بهر چه پیمائی به وقت مرگ درمانی
اگر با نام و ناموسی وگر در بند افسوسی - اگر گویا و خاموشی به وقت مرگ درمانی
اگر تو رستم زالی وگر قارون با مالی - وگر با قال و با حالی به وقت مرگ درمانی
اگر زرین کمر داری وگر سیمین سپر داری - بدین منزل گذر داری به وقت مرگ درمانی
اگر رند خراباتی وگر پیر مناجاتی - وگر صاحب کراماتی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی وگر میری یقین دانم که میمیری - اگر برنا و گر پیری به وقت مرگ درمانی
قبای نخ همی پوشی شراب سرخ می نوشی - اجل کرده فراموشی به وقت مرگ درمانی
اگر نادان و دانایی وگر شاه توانایی - چو موسی گر شبان آیی به وقت مرگ درمانی
اگسر مستی و محمودی وگر از معصیت دوری - وگر شبلی و منصوری به وقت مرگ درمانی
اگر خورشید اعلایی و گر ماه مصفایی - وگر نادان و دانایی به وقت مرگ درمانی
چو شمس الدین تبریزی ندیدی و ندیدستی - اگر مفتی و مولایی به وقت مرگ درمانی

اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی - و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی

اخلایی اخلایی، مرا جانیست سودایی - چو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی
و قولوا: ایها المولی، الا یا نظرة الدنیا - فجدلی نظرة احیا، اذا ما شات ابقایی
اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دست - کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی
یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه - فمالم تات لقیاه متی تفرح بلقایی؟!
اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما را - که سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی
فجد بالروح یا ساقی، و رو منه اشواقی - ولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی
اخلایی اخلایی، امانت دست من گیرید - که مستم، ره نمی دانم، بدان معشوق زیبایی
فجد بالراح لی شکرا، ولا تبق لنا فکرا - فها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی
اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدم - بران خاکم بخسبانید ک آن سرمه ست و بینایی
الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهب - فلا ندری من الذاهب، ولا ندری من الجایی
اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم - که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی
مغانی الروح! غنوالی، وبالاوتار طنوالی - و بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی
اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوری - به کوی لولیان افتد، ازان لولی سرنایی
و تبریزا صفوالیها، و شمس الدین تالیها - فهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی
اخلایی اخلایی، زبان پارسی گویم - که نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی