دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

الا امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی - درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی

الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده - که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه - کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه - که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه - کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی
غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم - غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی
چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی - اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی
منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر - هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی - زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی
چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران - بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی
نمی دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی - تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی
عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری - عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی
خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی - زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی

الا یا صاحب الذار رایت الحسن فی جاری - فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید - مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او - به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی - به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده - دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه - به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این - قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون - که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را - که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری

اگر جاماس و لقمانی وگر تو ماه کنعانی - وگر زشتی و زیبایی به وقت مرگ درمانی

اگر سلطان و دربانی و یا با داد و احسانی - وگر با جا و یجایی به وثت مرگ درمانی
اگر تو آسیابانی وگر با باغ و بستانی - به دانایی چو لقمانی به وقت مرگ درمانی
اگر تو شاه کرمانی و گر میر خراسانی - وگر خان بدخشانی به وقت مرگ درمانی
چو مولا را همی خوانی ولی قدرش نمی دانی - چو خر در گل فرو مانی به وقت مرگ درمانی
وگر در کوه چوپانی وگر محمود سلطانی - وگر محتاج یکتایی به وقت مرگ درمانی
ز قفچاقی وگر روسی وگر در دیر ناقوسی - به خاک آن همی بوسی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و با رایی وگر پیری و برنایی - به عزرائیل برنایی به وقت مرگ درمانی
اگر تو ترکی هندی وگر زاهد وگر رندی - وگر اعمی و بینایی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی و گر میری اگر برنا و گر پیری - وگر ققنس چو عنقائی به وقت مرگ درمانی
اگر با عقل و اعزازی وگر با نعمت و نازی - جهان بهر چه پیمائی به وقت مرگ درمانی
اگر با نام و ناموسی وگر در بند افسوسی - اگر گویا و خاموشی به وقت مرگ درمانی
اگر تو رستم زالی وگر قارون با مالی - وگر با قال و با حالی به وقت مرگ درمانی
اگر زرین کمر داری وگر سیمین سپر داری - بدین منزل گذر داری به وقت مرگ درمانی
اگر رند خراباتی وگر پیر مناجاتی - وگر صاحب کراماتی به وقت مرگ درمانی
اگر شاهی وگر میری یقین دانم که میمیری - اگر برنا و گر پیری به وقت مرگ درمانی
قبای نخ همی پوشی شراب سرخ می نوشی - اجل کرده فراموشی به وقت مرگ درمانی
اگر نادان و دانایی وگر شاه توانایی - چو موسی گر شبان آیی به وقت مرگ درمانی
اگسر مستی و محمودی وگر از معصیت دوری - وگر شبلی و منصوری به وقت مرگ درمانی
اگر خورشید اعلایی و گر ماه مصفایی - وگر نادان و دانایی به وقت مرگ درمانی
چو شمس الدین تبریزی ندیدی و ندیدستی - اگر مفتی و مولایی به وقت مرگ درمانی