دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

فرست باده ی جان را به رسم دلداری - بدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی - ز ابر دل قطرات حیات می باری
چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد - ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست - ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق - چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم - تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانی - چو شمع را تو در این جمع در نمی آری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین - که خاک تبریز از وی بیافت بیداری

الا امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی - درافتد در جهان غوغا درافتد شور در هستی

الا ای عقل شوریده بد و نیک جهان دیده - که امروز است دست خون اگر چه دوش از او رستی
درآمد ترک در خرگه چه جای ترک قرص مه - کی دیده است ای مسلمانان مه گردون در این پستی
چو گرد راه هین برجه هلا پا دار و گردن نه - که مردن پیش دلبر به تو را زین عمر سردستی
برو بی سر به میخانه بخور بی رطل و پیمانه - کز این خم جهان چون می بجوشیدی برون جستی
غلام و خاک آن مستم که شد هم جام و هم دستم - غلامش چون شوی ای دل که تو خود عین آنستی
چه غم داری در این وادی چو روی یوسفان دیدی - اگر چه چون زنان حیران ز خنجر دست خود خستی
منال ای دست از این خنجر چو در کف آمدت گوهر - هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی
خمش کن ای دل دریا از این جوش و کف اندازی - زهی طرفه که دریایی چو ماهی چون در این شستی
چه باشد شست روباهان به پیش پنجه شیران - بدران شست اگر خواهی برو در بحر پیوستی
نمی دانی که سلطانی تو عزرائیل شیرانی - تو آن شیر پریشانی که صندوق خود اشکستی
عجب نبود که صندوقی شکسته گردد از شیری - عجب از چون تو شیر آید که در صندوق بنشستی
خمش کردم درآ ساقی بگردان جام راواقی - زهی دوران و دور ما که بهر ما میان بستی

الا یا صاحب الذار رایت الحسن فی جاری - فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری

چو من تازی همی گویم به گوشم پارسی گوید - مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمی آری
نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او - به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی - به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده - دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه - به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
شب این روز آن باشد فراق آن وصال این - قدح در دور می گردد ز صحت ها و بیماری
گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون - که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را - که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری