دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری - دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری

طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود - که تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی - قبول حق نشود گر دلی بیازاری
بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور - که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
هزار بدره زرگر بری به حضرت حق - حقت بگوید دل آر اگر به ما آری
که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدار - دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد - دل خراب که آن را کهی بنشماری
مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود - که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
دل خراب چو منظرگه اله بود - زهی سعادت جانی که کرد معماری
عمارت دل بیچاره دو صدپاره - ز حج و عمره به آید به حضرت باری
کنوز گنج الهی دل خراب بود - که در خرابه بود دفن گنج بسیاری
کمر به خدمت دل ها ببند چاکروار - که برگشاید در تو طریق اسراری
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت - شوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری
چو همعنان تو گردد عنایت دل ها - شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات - دمت بود چو مسیحا دوای بیماری
برای یک دل موجود گشت هر دو جهان - شنو تو نکته لولاک از لب قاری
وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی - ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجد - اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری

ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی - نهاده جام چو خورشید بر کف دستی

ز نوبهار رخش این جهان گلستانی - به پیش قامت زیباش آسمان پستی
فروگرفت مرا مست وار و می گفتم - بجستمی من از او گر بهانه ای هستی
بگفت حیله مکن هین گمان مبر که اگر - تن تو حیله شدی سر به سر ز ما رستی
بریخت بر من از آن می که چرخ پست شدی - اگر ز جرعه آن می دمی بخوردستی
بتاب مفخر ایام شمس تبریزی - ایا فکنده در این بحر نور شستستی

فرست باده ی جان را به رسم دلداری - بدان نشان که مرا بی نشان همی داری

بدان نشان که به هر شب چو ماه می تابی - ز ابر دل قطرات حیات می باری
چه قطره هاست که از حرف عشق می بارد - ز گل گلی بفزاید ز خار هم خاری
میان خار و گل این سینه ها چو بلبل مست - ضمیر عشق دل اندر سحر به سحر آری
هزار ناله کنم لیک بیخود از می عشق - چو چنگ بی خبرم از نوا و از زاری
از آن دمی که صراحی عشق تو دیدم - تهی و پر شده ام دم به دم قدح واری
میان جمع مرا چون قدح چه گردانی - چو شمع را تو در این جمع در نمی آری
مرا بپرس که این شمع کیست شمس الدین - که خاک تبریز از وی بیافت بیداری