دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

برست جان و دلم از خودی و از هستی - شدست خاص شهنشاه روح در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه - زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ می ندانستم - چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد - بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا - که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد - نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش - ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

پدید گشت یکی آهوی در این وادی - به چشم آتش افکند در همه نادی

همه سوار و پیاده طلب درافتادند - بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او - که هیچ بوی نبردی کسی به استادی
لگام ها بکشیدند تا که واگردند - نمود باز بدیشان فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند باز تک برداشت - که باد در پی او گم کند همی بادی
بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس - ز هم شدند جدا و بکرد وحادی
یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط - یکی پی بز کوهی و راه بغدادی
گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند - یکی به طمع در آهو یکی به آزادی
جماعتی که بدیشانست میل آن آهو - چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی
از این جماعت قومی که خاصتر بودند - به چشم مست بیاموختشان هم اورادی
چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند - ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود - که اندک اندک گستاخ کردشان هادی
به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی - به شکل های عجایب مثال شیادی
ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را - چه تاب دارد خود جان آدمیزادی
که آسمان و زمین بردرد اگر بیند - یکی صفت ز صفت های مبدی بادی
که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین - که او مراست خدیو و مجیر بیدادی
ز عشق او نتوانم که توبه آرم من - وگر شود به نصیحت هزار عبادی
که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف - کز او بیابد بنیاد دید بنیادی
ایا جمال تو را او جمال داد و نمک - ایا کمال تو از رشک او بیفزادی
حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان - از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی
اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی - ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی
کفیل قافیه عمر سایه اش بادا - ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی

طواف کعبه دل کن اگر دلی داری - دلست کعبه معنی تو گل چه پنداری

طواف کعبه صورت حقت بدان فرمود - که تا به واسطه آن دلی به دست آری
هزار بار پیاده طواف کعبه کنی - قبول حق نشود گر دلی بیازاری
بده تو ملکت و مال و دلی به دست آور - که دل ضیا دهدت در لحد شب تاری
هزار بدره زرگر بری به حضرت حق - حقت بگوید دل آر اگر به ما آری
که سیم و زر بر ما لاشیست بی مقدار - دلست مطلب ما گر مرا طلبکاری
ز عرش و کرسی و لوح قلم فزون باشد - دل خراب که آن را کهی بنشماری
مدار خوار دلی را اگر چه خوار بود - که بس عزیر عزیزست دل در آن خواری
دل خراب چو منظرگه اله بود - زهی سعادت جانی که کرد معماری
عمارت دل بیچاره دو صدپاره - ز حج و عمره به آید به حضرت باری
کنوز گنج الهی دل خراب بود - که در خرابه بود دفن گنج بسیاری
کمر به خدمت دل ها ببند چاکروار - که برگشاید در تو طریق اسراری
گرت سعادت و اقبال گشت مطلوبت - شوی تو طالب دل ها و کبر بگذاری
چو همعنان تو گردد عنایت دل ها - شود ینابع حکمت ز قلب تو جاری
روان شود ز لسانت چو سیل آب حیات - دمت بود چو مسیحا دوای بیماری
برای یک دل موجود گشت هر دو جهان - شنو تو نکته لولاک از لب قاری
وگر نه کون و مکان را وجود کی بودی - ز مهر و ماه و ز ارض و سمای زنگاری
خموش وصف دل اندر بیان نمی گنجد - اگر به هر سر مویی دو صد زبان داری