دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

کسی که باده خورد بامداد زین ساقی - خمار چشم خوشش بین و فهم کن باقی

به ناشتاب سعادت مرا رسید شتاب - چنانک کعبه بیاید به نزد آفاقی
بیا حیات همه ساقیان بپیما زود - شراب لعل خدایی خاص رواقی
هزار جام پر از زهر داده بود فراق - رسید معدن تریاق و کرد تریاقی
بیا که دولت نو یافت از تو بخت جوان - بیا که خلعت نو یافت از تو مشتاقی
چگونه خنده بپوشم انار خندانم - نبات و قند نتاند نمود سماقی
تویی که جفت کنی هر یتیم را به مراد - که هیچ جفت نداری به مکرمت طاقی
جهان لهو و لعب کودکانه باده دهد - ز توست مستی بالغ که زفت سغراقی
به گرد خانه دل مرا غم همی گردد - بکند دیده ماران زمرد راقی
برآ در آینه شو یا ز پیش چشمم دور - که زنگ قیصر روم و عدو احداقی
نماید آینه ام عکس روی و قانع نیست - صور نماید و بخشد مزید براقی
از این گذر کن کامروز تا به شب عیش است - خراب و مست دریدیم دلق زراقی
بریز بر سر و ریشش سبوی می امروز - هر آنک دم زند از عقل و خوب اخلاقی
چراغ قصر جهان قیصر منست امروز - به برق عارض رومی و چشم قفچاقی
به باد باده پراکنده گشت ابر سخن - فرست باده بی ابر را که رزاقی

برست جان و دلم از خودی و از هستی - شدست خاص شهنشاه روح در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه - زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ می ندانستم - چو در درستی آن مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد - بجستم از خود و گفتم زهی سبک دستی
طبیب فقر بخست و گرفت گوش مرا - که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد - نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش - ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

پدید گشت یکی آهوی در این وادی - به چشم آتش افکند در همه نادی

همه سوار و پیاده طلب درافتادند - بجهد و جد نه چون تو که سست افتادی
چو یک دو حمله دویدند ناپدید شد او - که هیچ بوی نبردی کسی به استادی
لگام ها بکشیدند تا که واگردند - نمود باز بدیشان فزودشان شادی
چو باز حمله بکردند باز تک برداشت - که باد در پی او گم کند همی بادی
بر این صفت چو ز حد رفت هر کسی ز هوس - ز هم شدند جدا و بکرد وحادی
یکی به تک دم خرگوش برگرفت غلط - یکی پی بز کوهی و راه بغدادی
گروه گمشده با همدگر دو قسم شدند - یکی به طمع در آهو یکی به آزادی
جماعتی که بدیشانست میل آن آهو - چو گم شدندی بنمودی آهو آبادی
از این جماعت قومی که خاصتر بودند - به چشم مست بیاموختشان هم اورادی
چو خو و طبع ورا خوبتر بدانستند - ز طبع او نشدندی به هیچ رو عادی
جمال خویش چو بنمودشان ز رحمت خود - که اندک اندک گستاخ کردشان هادی
به هر دو روز یکی شکل دیگر آوردی - به شکل های عجایب مثال شیادی
ازانک زهره بدرد دل ضعیفان را - چه تاب دارد خود جان آدمیزادی
که آسمان و زمین بردرد اگر بیند - یکی صفت ز صفت های مبدی بادی
که باشد آنک بگفتم خیال شمس الدین - که او مراست خدیو و مجیر بیدادی
ز عشق او نتوانم که توبه آرم من - وگر شود به نصیحت هزار عبادی
که اوست اصل بصیرت پناه عالم کشف - کز او بیابد بنیاد دید بنیادی
ایا جمال تو را او جمال داد و نمک - ایا کمال تو از رشک او بیفزادی
حرام باشد یاد کسی به هر دو جهان - از آن گهی که تو اندر ضمیر و دل یادی
اگر چه طینت تبریز بس شهان زادی - ولیک چون وی شاهی بگو که کی زادی
کفیل قافیه عمر سایه اش بادا - ففی الحقیقه منه الدلیل و الحادی