دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی - که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی

هزار کوزه زرین به جای آن بدهم - مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه - چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
بیا که روز عزیزست مجلسی برساز - ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق - به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
هزار جان بفزودی اگر دلی بردی - هزار مرهم دادی اگر تنی خستی
چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی - چرا نبوسم دستت که صاحب دستی
دلا میی بستان کز خمارها برهی - چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
برو دلا به سعادت به سوی عالم دل - به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
خموش باش اگر چه که جمله سیمبران - به آب زر بنویسند هر چه گفتستی
ضیای حق و امام الهدی حسام الدین - مجیر خلق به بالای روح از این پستی

بداد پندم استاد عشق از استادی - که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی

هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی - ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی
چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت - ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی
بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید - که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی
مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان - چنانک داد به بشر و جنید بغدادی
چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم - رسید داد خدا و بمرد بیدادی
به هر کجا که روی ماه بر تو می تابد - مهست نورفشان بر خراب و آبادی
غلام ماه شدی شب تو را به از روزست - که پشتدار تو باشد میان هر وادی
خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را - که سعد اکبری و نیکبخت افتادی
به وعده های خوشش اعتماد کن ای جان - که شاه مثل ندارد به راست میعادی
به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه - چنانک اشتر خود را نوا زند حادی

ببست خواب مرا جاودانه دلداری - به زیر سنگ نهان کرد و در بن غاری

به خواب هم نتوان دید خواب چشم مرا - چو مرده ای که درافتاد در نمکساری
کجاست خواب و کجا چشم و کو قرار دلی - کجا گذارد این فتنه صبر صباری
اگر چه کوه بود عقل همچو که بپرد - ببین چه صرصر باهیبتست این باری