دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز بامداد دلم می جهد به سودایی - ز بامداد پگه می زند یکی رایی

چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت - که از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش - که آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من - که بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ - که زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همی روم ای یار -به حیله ها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد - که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق - چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی - که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی - درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من - ببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آورده ای به تحفه مرا - بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود می بروی - بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی
نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو - زمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفا - مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ می روی به شیوه گری - بیا بیا که چه خوش می خمی به رعنایی

ترش ترش بنشستی بهانه دربستی - که ندهم آبت زیرا که کوزه بشکستی

هزار کوزه زرین به جای آن بدهم - مگیر سخت مرا ز آنچ رفت در مستی
تو را که آب حیاتی چه کم شود کوزه - چه حاجت آید جان و جهان چو تو هستی
بیا که روز عزیزست مجلسی برساز - ولی چو دوش مکن کز میان برون جستی
پریر رفتم سرمست تو به خانه عشق - به خنده گفت بیا کز زحیر وارستی
هزار جان بفزودی اگر دلی بردی - هزار مرهم دادی اگر تنی خستی
چرا نگیرم پایت که تاج سرهایی - چرا نبوسم دستت که صاحب دستی
دلا میی بستان کز خمارها برهی - چنین بتی بپرست ای صنم چو بپرستی
برو دلا به سعادت به سوی عالم دل - به شکر آنک به اقبال و بخت پیوستی
خموش باش اگر چه که جمله سیمبران - به آب زر بنویسند هر چه گفتستی
ضیای حق و امام الهدی حسام الدین - مجیر خلق به بالای روح از این پستی