دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی - سه شاخ داری کور و کری و گرگینی

میان آب دری و ز آب می پرسی - میان گنج زری مس قلب می چینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن - تو چشم را بگذاری و می کنی بینی
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر - مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
رسید نعره عشرت ز ناصر منصور - غدوت اشربها و الخمار یسقینی
مجردان همه شب نقل و باده می نوشند - در این خوشی که در افواه سابق الدینی
مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان - تو مست بستر گرمی حریف بالینی
چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان - مراقب ذهبی دشمن مساکینی
گلست قوت تو همچون زنان آبستن - تو را از آن چه که در روضه و بساتینی
دی و بهار همه سال مار خاک خورد - اگر انار زند خنده تین کند تینی
اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی - وگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی
هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند - کانیس دفتری و طالب دواوینی

ز بامداد دلم می جهد به سودایی - ز بامداد پگه می زند یکی رایی

چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت - که از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش - که آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من - که بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ - که زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همی روم ای یار -به حیله ها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد - که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق - چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی - که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی

بیا بیا که شدم در غم تو سودایی - درآ درآ که به جان آمدم ز تنهایی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من - ببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدایی
بده بده که چه آورده ای به تحفه مرا - بنه بنه بنشین تا دمی برآسایی
مرو مرو چه سبب زود زود می بروی - بگو بگو که چرا دیر دیر می آیی
نفس نفس زده ام ناله ها ز فرقت تو - زمان زمان شده ام بی رخ تو سودایی
مجو مجو پس از این زینهار راه جفا - مکن مکن که کشد کار ما به رسوایی
برو برو که چه کژ می روی به شیوه گری - بیا بیا که چه خوش می خمی به رعنایی