دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بگو به جان مسافر ز رنج ها چونی - ز رنج های جهان و ز رنج ما چونی

تو همچو عیسی و اندیشه ها جهودانند - ز مکر و فعل جهودان بگو مرا چونی
ز دشمنان و ز بیگانگان زیانت نیست - که از دو چشم تو دورند ز آشنا چونی
ایا کسی که خوشی با وفا و صحبت خلق - بپرسمت ز وفاهای بی وفا چونی
تو همچو مرغ ز باز اجل گریزانی - ز ترس و جهد بریدن در این هوا چونی
اجل حیات توست ار چه صورتش مرگست - اگر نه غافلی از وی گریزپا چونی

از این درخت بدان شاخ و بر نمی بینی - سه شاخ داری کور و کری و گرگینی

میان آب دری و ز آب می پرسی - میان گنج زری مس قلب می چینی
خدات گوید تدبیر چشم روشن کن - تو چشم را بگذاری و می کنی بینی
اگر چه تیره شبی رو به صبح صادق آر - مگو که صبحم صبحی ولی دروغینی
رسید نعره عشرت ز ناصر منصور - غدوت اشربها و الخمار یسقینی
مجردان همه شب نقل و باده می نوشند - در این خوشی که در افواه سابق الدینی
مثال دنب ز پس مانده ای ز سرمستان - تو مست بستر گرمی حریف بالینی
چو غافلی ز ثواب و مقام مسکینان - مراقب ذهبی دشمن مساکینی
گلست قوت تو همچون زنان آبستن - تو را از آن چه که در روضه و بساتینی
دی و بهار همه سال مار خاک خورد - اگر انار زند خنده تین کند تینی
اگر چه نقش لطیفی نه سر به سر نقشی - وگر چه زاده طینی نه سر به سر طینی
هلا خموش که دیوان دف تو تر کردند - کانیس دفتری و طالب دواوینی

ز بامداد دلم می جهد به سودایی - ز بامداد پگه می زند یکی رایی

چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت - که از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش - که آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من - که بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ - که زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همی روم ای یار -به حیله ها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد - که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق - چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی - که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی