دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی - ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی

خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی - خدای را تو ببینی به رغم معتزلی
اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز - گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی
مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگر - زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز - خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی
برآر نعره ارنی به طور موسی وار - بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی
دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی - تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی

هزار جان مقدس فدای سلطانی - که دست کفر برو برنبست پالانی

ببرد او به سلامت میان چندین باد - به ظلمت لحد خود چراغ ایمانی
نگین عشق کاسیر ویند دیو و پری - ز دیو تن کی ستاند مگر سلیمانی
کی برشکافت زره بر تن چنین کافر - به غیر شیر حق و ذوالفقار برانی
برای قاعده نی غم به پیش تابوتش - دریده صورت خیرات او گریبانی
خنک کس که دود پیش و پیشکش ببرد - چو بوهریره در انبان عقیق و مرجانی
ز خانه جانب گور و ز گور جانب دوست - لفافه را طربی و جنازه را جانی

نگفتمت که تو سلطان خوبرویانی - به جای سبزه تو از خاک خوب رویانی

هزار یوسف زیبا برآید از هر چاه - چو چرخه و رسن حسن را بگردانی
ز بس رونده جانباز جان شدست ارزان - به عهد عشق تو منسوخ شد گران جانی
به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره - دلا ملرز چو برگ ار از این گلستانی
چه داند و چه شناسد نوای بلبل مست - کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی
چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد - گران نباشد بارانیی به بورانی
نه کمتری تو ز پروانه و حبیب از شمع - وگر کمی ز پر او چه باد پرانی
هزار جان مقدس بهای جان خسیس - همی دهد به کرم یار اینت ارزانی
سجود کرد تو را آفتاب وقت غروب - ببرد دولت و پیروزیی به پیشانی
کسی که ذوق پریشانی چنین غم یافت - دگر نگوید یا رب مده پریشانی
سوار باد هوا گشت پشه دل من - کی دید پشه که او می کند سلیمانی
خموش باش و چو ماهی در آب رو پنهان - بهل تو دعوت عامان چو ز اهل عمانی
خمش که خوان بنهادند وقت خوردن شد - حریف صرفه برد گر تمام برخوانی