دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به اهل پرده اسرارها ببر خبری - که پرده های شما بردرید از قمری

نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات - برای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفت - که در چه اید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت - به ناله های پرآتش که آه واحذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت - به گوش های سراپرده هاش بر خطری
که پاسبان سراپرده جلالت او - به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
دریغ دیده بختم به کحل خاک درش - ز بهر روشنی چشم یافتی نظری
که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی - که مهر و ماه نیابند اندر او اثری
که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو - به اعتماد که او راست بسته بال و پری
یکی مگس ز شکرهای بی کرانه او - پرید در پی آن نسر و برسکست سری
چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان - خراب و مست ببینی به هر طرف عمری
به بر و بحر فتادست ولوله شادی - که بحر رحمت پوشید قالب بشری
فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا - سلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری
که ذره های هواها و قطره های بحار -به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری
چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز - یقین شود همه را زانک نیستشان هنری
نگارگر بگه نقش شهرها می کرد - گشاد هندسه را پس مهندسانه دری
چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه - برو فتاد شعاعات روح سیمبری
قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای - چو مستیان شبانه ز خوردن سکری
تمام چون کنم این را که خاطر از آتش - همی گدازد در آب شکر چون شکری

بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی - شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی

بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو - چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی
چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی - رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی
گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی - گهی چو موسی عمران روی شبان باشی
ز بهر پختن تو آتشیست روحانی - چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی
ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی - چو نان پخته رئیس و عزیز خوان باشی
چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند - مثال نان مدد جان شوی و جان باشی
اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی - اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی
من این بگفتم و از آسمان ندا آمد - به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی
خمش دهان پی آنست تا شکرخایی - نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی

اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی - ببینی آنچ نبی دید و آنچ دید ولی

خدا ندانی خود را و خاص بنده شوی - خدای را تو ببینی به رغم معتزلی
اگر تو رند تمامی ز احمقان بگریز - گشا دو چشم دلت را به نور لم یزلی
مگوی غیب کسان را به غیب دان بنگر - زبان ز جهل بدوز و دگر مکن دغلی
وضو ز اشک بساز و نماز کن به نیاز - خراب و مست شو ای جان ز باده ازلی
برآر نعره ارنی به طور موسی وار - بزن تو گردن کافر غزا بکن چو علی
دکان قند طلب کن ز شمس تبریزی - تو مرد سرکه فروشی چه لایق عسلی