دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

حرام گشت از این پس فغان و غمخواری - بهشت گشت جهان زانک تو جهان داری

مثال ده که نروید ز سینه خار غمی - مثال ده که کند ابر غم گهرباری
مثال ده که نیاید ز صبح غمازی - مثال ده که نگردد جهان به شب تاری
مثال ده که نریزد گلی ز شاخ درخت - مثال ده که کند توبه خار از خاری
مثال ده که رهد حرص از گداچشمی - مثال ده که طمع وارهد ز طراری
مثال گر ندهی حسن بی مثال تو بس - که مستی دل و جانست و خصم هشیاری
چو شب به خلوت معراج تو مشرف شد - به آفتاب نظر می کند به صد خواری
ز رشک نیشکرت نی هزار ناله کند - ز چنگ هجر تو گیرند چنگ ها زاری
ز تف عشق تو سوزی است در دل آتش کند - هم از هوای تو دارد هوا سبکساری
برای خدمت تو آب در سجود رود - ز درد توست بر این خاک رنگ بیماری
ز عشق تابش خورشید تو به وقت طلوع - بلند کرد سر آن کوه نی ز جباری
که تا نخست برو تابد آن تف خورشید - نخست او کند آن نور را خریداری
تنا ز کوه بیاموز سر به بالا دار - که کان عشق خدایی نه کم ز کهساری
مکن به زیر و به بالا به لامکان کن سر - که هست شش جهت آن جا تو را نگوساری
به دل نگر که دل تو برون شش جهت است - که دل تو را برهاند از این جگرخواری
روانه باش به اسرار و می تماشا کن - ز آسمان بپذیر این لطیف رفتاری
چو غوره از ترشی رو به سوی انگوری - چو نی برو ز نیی جانب شکرباری
حلاوت شکر او گلوی من بگرفت - بماندم از رخ خوبش ز خوب گفتاری
بگو به عشق که ای عشق خوش گلوگیری - گه جفا و وفا خوب و خوب کرداری
گلو چو سخت بگیری سبک برآید جان - درآیدم ز تو جان چون گلوم افشاری
گلوی خود به رسن زان سپرد خوش منصور - دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری
ز کودکی تو به پیری روانه ای و دوان - ولیکن آن حرکت نیست فاش و اظهاری

به اهل پرده اسرارها ببر خبری - که پرده های شما بردرید از قمری

نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات - برای طلعت آن آفتاب در سمری
برید غیرت شمشیر برکشید و برفت - که در چه اید بگفتند نیستمان خبری
برید غیرت واگشت و هر یکی می گفت - به ناله های پرآتش که آه واحذری
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می رفت - به گوش های سراپرده هاش بر خطری
که پاسبان سراپرده جلالت او - به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
دریغ دیده بختم به کحل خاک درش - ز بهر روشنی چشم یافتی نظری
که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی - که مهر و ماه نیابند اندر او اثری
که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو - به اعتماد که او راست بسته بال و پری
یکی مگس ز شکرهای بی کرانه او - پرید در پی آن نسر و برسکست سری
چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان - خراب و مست ببینی به هر طرف عمری
به بر و بحر فتادست ولوله شادی - که بحر رحمت پوشید قالب بشری
فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا - سلاح ها بفراغت ز تیغ یا سپری
که ذره های هواها و قطره های بحار -به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری
چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز - یقین شود همه را زانک نیستشان هنری
نگارگر بگه نقش شهرها می کرد - گشاد هندسه را پس مهندسانه دری
چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه - برو فتاد شعاعات روح سیمبری
قلم شکست و بیفتاد بی خبر بر جای - چو مستیان شبانه ز خوردن سکری
تمام چون کنم این را که خاطر از آتش - همی گدازد در آب شکر چون شکری

بجه بجه ز جهان تا شه جهان باشی - شکر ستان هله تا تو شکرستان باشی

بجه بجه چو شهاب از برای کشتن دیو - چو ز اختری بجهی قلب آسمان باشی
چو عزم بحر کند نوح کشتی اش باشی - رود به چرخ مسیحا تو نردبان باشی
گهی چو عیسی مریم طبیب جان گردی - گهی چو موسی عمران روی شبان باشی
ز بهر پختن تو آتشیست روحانی - چو پس جهی چو زنان خام قلتبان باشی
ز آتش ار نگریزی تمام پخته شوی - چو نان پخته رئیس و عزیز خوان باشی
چو خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند - مثال نان مدد جان شوی و جان باشی
اگر چه معدن رنجی به صبر گنج شوی - اگر چه خانه غیبی تو غیب دان باشی
من این بگفتم و از آسمان ندا آمد - به گوش جان که چنین گر شوی چنان باشی
خمش دهان پی آنست تا شکرخایی - نه آن که سست فکندی زنخ زنان باشی