دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به حق آنک تو جان و جهان جانداری - مرا چنانک بپرورده ای چنان داری

به حق حلقه عزت که دام حلق منست - مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری
به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست - چنان کنی که مرا در میان جان داری
به حق گنج نهانی که در خرابه ماست - مرا ز چشم همه مردمان نهان داری
به حق باغی کز چشم خلق پنهانست - رخ نژند مرا همچو ارغوان داری
به حق بام بلندی که صومعه ملکست - مرا به بام برآری چو نردبان داری
دری که هیچ نبستی به روی ما دربند - اگر ز راحت و از سود ما زیان داری
چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست - چه حکمتست که نزدیک را فغان داری
در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست - تو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری
به برج آتش فرمود دیگ پالان کن - برای پختن خامی چو دیگدان داری
به برج آبی فرمود خاک را تر کن - به شکر آنک درون چشمه روان داری
به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما - که از گشایش بی چون ما نشان داری
به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن - دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری
چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را - برای حکمت اظهار اگر عیان داری
هر آنک او هنری دارد او همی کوشد - که شهره گردد در دانش و عنان داری
هنروری که بپوشد هنر غرض آنست - که شهره گردد در ستر و در نهان داری
وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست - که شهره گردد در دانش و صوان داری
نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند - که ای نتیجه خاک از درونه کان داری
که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون - مقام گنجم و تو حبه ای از آن داری
منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی - مرید پیر شو ار دولت جوان داری
اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش - درون خویش بسی رنج و امتحان داری
بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل -بچفس بر کل زیرا کل کلان داری
گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین - وگر جدا هلیش از یقین گمان داری
دلیل سود ندارد تو را دلیل منم - چو بی منی نرهی گر دلیل لان داری
اگر دعا نکنم لطف او همی گوید - که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری
بگفتمش که چو جانم روان شود از تن - شعار شعر مرا با روان روان داری
جواب داد مرا لطف او که ای طالب - خود این شدست ز اول چه دل طپان داری
دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم - سخن تو گوی که گفتار جاودان داری
بیار معنی اسما تو شمس تبریزی - در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری - بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد - رها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید - به روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان - کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود - کی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب - که برنشست به سیران خدیو بیداری

اگر تو همره بلبل ز بهر گلزاری - تو خار را همه گل بین چو بهر گل زاری

نمی شناسی باشد که خار گل باشد - اگر چه می خلدت عاقبت کند یاری
درون خار گلست و برون خار گلست -به احتیاط نگر تا سر کی می خاری
چه احتیاط مرا عقل و احتیاط نماند - تو احتیاط کن آخر که مرد هشیاری
غلط تو هم نتوانی نگاه داشت مرا - عجب ز شمع تو پروانه را نگه داری
خوشست تلخی دارو و سیلی استاد - غنیمتست ز یار وفا جفاکاری
به دست دلبر اگر عاشقی زبون باشد - ز عشق و عقل ویست آن نه از سبکساری
به غیر ناز و جفا هر چه می کند معشوق - مباش ایمن کان فتنه است و طراری
زبون و دستخوش و عشوه می خوریم ای عشق - اگر دروغ فروشی و گر محال آری
دروغ و عشوه و صدق و محال او حالست - ولیک غیر نبیند به چشم اغیاری