دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به جان تو که بگویی وطن کجا داری - که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز - که ساقی می گلگون و رشک گلزاری
سماع باره نبودم تو از رهم بردی - به مکر راه زن صد هزار طراری
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست - به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن - ز باد هم چه ربودی که می کند زاری
به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدند - به بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست - به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
چگونه از کف غم می رهانیم در خواب - چگونه در غم وا می کشی به بیداری
به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت - که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا - ز خار رست کسی که سرش تو می خاری
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک - چه داده ای تو که بی پر کنند طیاری
به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسید - که گر به کوه رسانی همش به رقص آری
دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی - چنانک با تو همی پیچد او به مکاری
دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک - نه های و هوی بماند نه زور و رهواری
خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار - کشان کشان تو مرا سوی گفت می آری

به حق آنک تو جان و جهان جانداری - مرا چنانک بپرورده ای چنان داری

به حق حلقه عزت که دام حلق منست - مرا به حلقه مستان و سرخوشان داری
به حق جان عظیمی که جان نتیجه اوست - چنان کنی که مرا در میان جان داری
به حق گنج نهانی که در خرابه ماست - مرا ز چشم همه مردمان نهان داری
به حق باغی کز چشم خلق پنهانست - رخ نژند مرا همچو ارغوان داری
به حق بام بلندی که صومعه ملکست - مرا به بام برآری چو نردبان داری
دری که هیچ نبستی به روی ما دربند - اگر ز راحت و از سود ما زیان داری
چو از فغان تو نزدیکتر به تو یارست - چه حکمتست که نزدیک را فغان داری
در آفرینش عالم چو حکمت اظهارست - تو نیز ظاهر می کن اگر بیان داری
به برج آتش فرمود دیگ پالان کن - برای پختن خامی چو دیگدان داری
به برج آبی فرمود خاک را تر کن - به شکر آنک درون چشمه روان داری
به سعد اکبر فرمود هین هنر بنما - که از گشایش بی چون ما نشان داری
به نحس اکبر فرمود رو حسودی کن - دگر بگو چه کنی چون هنر همان داری
چو کرد ظاهر هجده هزار عالم را - برای حکمت اظهار اگر عیان داری
هر آنک او هنری دارد او همی کوشد - که شهره گردد در دانش و عنان داری
هنروری که بپوشد هنر غرض آنست - که شهره گردد در ستر و در نهان داری
وگر بستر بپوشد هنر غرض آنست - که شهره گردد در دانش و صوان داری
نه انبیا که رسیدند بهر اظهارند - که ای نتیجه خاک از درونه کان داری
که من به تن بشرمثلکم بدم و اکنون - مقام گنجم و تو حبه ای از آن داری
منم دل تو دل از خود مجوی از من جوی - مرید پیر شو ار دولت جوان داری
اگر ز خویش بدانی مرا ندانی خویش - درون خویش بسی رنج و امتحان داری
بیا تو جزو منی جزو را ز کل مسکل -بچفس بر کل زیرا کل کلان داری
گمان که جزو یقینست شد یقین ز یقین - وگر جدا هلیش از یقین گمان داری
دلیل سود ندارد تو را دلیل منم - چو بی منی نرهی گر دلیل لان داری
اگر دعا نکنم لطف او همی گوید - که سرد و بسته چرایی بگو زبان داری
بگفتمش که چو جانم روان شود از تن - شعار شعر مرا با روان روان داری
جواب داد مرا لطف او که ای طالب - خود این شدست ز اول چه دل طپان داری
دلا بگو تو تمام سخن دهان بستیم - سخن تو گوی که گفتار جاودان داری
بیار معنی اسما تو شمس تبریزی - در آسمان چو نه ای تا چه آسمان داری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری - بگیرد از سر عشاق خواب بیزاری

ستاره سجده کند ماه و زهره حال آرد - رها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آید - به روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان - کسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبود - کی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب - که برنشست به سیران خدیو بیداری