دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

رهید جان دوم از خودی و از هستی - شده ست صید شهنشاه خویش در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه - زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ من ندانستم - چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد - چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم - که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد - نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش - ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی - بیا بیا که شفا و دوای هر دردی

بیا بیا که گلستان ثنات می گوید - بیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت - نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو - نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست - که دیده ها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونی - که مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود را - که در امامت و تعلیم و آگهی فردی

به جان تو که بگویی وطن کجا داری - که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری

چو خارپشت سر اندرکشید عقل امروز - که ساقی می گلگون و رشک گلزاری
سماع باره نبودم تو از رهم بردی - به مکر راه زن صد هزار طراری
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شده ست - به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن - ز باد هم چه ربودی که می کند زاری
به کوه ها چه سپردی که گنج ساز شدند - به بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست - به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
چگونه از کف غم می رهانیم در خواب - چگونه در غم وا می کشی به بیداری
به مثل خواب هزاران طریق و چاره استت - که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
چنانک عارف بیدار و خفته از دنیا - ز خار رست کسی که سرش تو می خاری
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک - چه داده ای تو که بی پر کنند طیاری
به ذره های پرنده چه نغمه از تو رسید - که گر به کوه رسانی همش به رقص آری
دماغ آب و گلی را ز مکر پر کردی - چنانک با تو همی پیچد او به مکاری
دمی که درندمی تو تهی شوند چو خیک - نه های و هوی بماند نه زور و رهواری
خموش کردم و بگریختم ز خود صد بار - کشان کشان تو مرا سوی گفت می آری