دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی - مرا چه می نگری کژ به شب خریدستی

چه ظلم کردم بر تو که چون ستم زدگان - کله زدی به زمین بر قبا دریدستی
تظلمی به سلف می کنی مگر پیشین - که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی -بدیده رخ یوسف که کف بریدستی
ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت - چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی
ز آه و ناله تو بوی مشک می آید - یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی
تو هر چه هستی می باش یک سخن بشنو - اگر چه میوه حکمت بسی بچیدستی
حدیث جان توست این و گفت من چو صداست - اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی
تو خویش درد گمان برده ای و درمانی - تو خویش قفل گمان برده ای کلیدستی
اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی - وگر تمام بگویم ابایزیدستی
دریغ از تو که در آرزوی غیری تو - جمال خویش ندیدی که بی ندیدستی
تو را کسی بشناسد که اوت کسی کرده ست - دگر کیست نداند که ناپدیدستی
دلا برو بر یار و مباش بسته خویش - که سایح و سبک و چابک و جریدستی
به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون - بر شعیب چو موسی فروخزیدستی
چون عمر ماست حدیثش دراز اولیتر - چنین درازسخن را بدان کشیدستی
همی دوم پی ظل تو شمس تبریزی - مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی

رهید جان دوم از خودی و از هستی - شده ست صید شهنشاه خویش در مستی

زهی وجود که جان یافت در عدم ناگاه - زهی بلند که جان گشت در چنین پستی
درست گشت مرا آنچ من ندانستم - چو در درستی ای مه مرا تو بشکستی
چو گشت عشق تو فصاد و اکحلم بگشاد - چو خون بجستم از تن زهی سبک دستی
طبیب فقر بجست و گرفت گوش دلم - که مژده ده که ز رنج وجود وارستی
ز انتظار رهیدی که کی صبا بوزد - نه بحر را تو زبونی نه بسته شستی
ز شمس تبریز این جنس ها بخر بفروش - ز نقدهاش چو آن کیسه بر کمر بستی

بیا بیا که چو آب حیات درخوردی - بیا بیا که شفا و دوای هر دردی

بیا بیا که گلستان ثنات می گوید - بیا بیا بنما کز کجاش پروردی
بیا بیا که به بیمارخانه بی قدمت - نمی رود ز رخ هیچ خسته ای زردی
برآ برآ هله ای آفتاب چون بی تو - نمی رود ز هوا هیچ تلخی و سردی
برآ برآ هله ای مه که حیف بسیارست - که دیده ها همه گریان و تو در این گردی
بیا بیا که ولی نعمت همه کونی - که مخلص دل حیران و مهره نردی
بیا بیا و بیاموز بنده خود را - که در امامت و تعلیم و آگهی فردی