دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز آب تشنه گرفته ست خشم می بینی - گرسنه آمد و با نان همی کند بینی

ز آفتاب گرفته ست خشم گازر نیز - زهی حماقت و ادبیر و جهل و گر کینی
تو را که معدن زر پیش خود همی خواند - نمی روی و قراضه ز خاک می چینی
قراضه هاست ز حسن ازل در این خوبان - در آب و گل به چه آمد پی خوش آیینی
چو کان حسن بچیند قراضه ها ز بتان - به آب و گل بنماید که آن نه ای اینی
تو جهد کن که سراسر همه قراضه شوی - روی به معدن خود زانک جمله زرینی
به شهد جذبه من آب جفا بیامیزم - که شهد صرف گلو گیردت ز شیرینی
کشیدمت نه دعاها کشند آمین را - کشانه شو سوی من گر چه لنگ تخمینی
به سوی بحر رو ای ماهی و مکش خود را - تو با سعادت و اقبال خود چه در کینی
اگر تو می نروی آن کرم تو را بکشد - چنین کند کرم و رحمت سلاطینی
وگر درشت کشد مر تو را مترسان دل - که یوسفست کشنده تو ابن یامینی
به تهمت و به درشتی و دزدیش بکشید - که صاع زر تو ببردی به بد تو تعیینی
چو خلوت آمد گفتش که من قرین توام - تو لایقی بر من من دعا تو آمینی
در آن مکان که مکان نیست قصرها داری - در این مکان فنا چون حریص تمکینی
هزار بارت گفتم خمش کن و تن زن - تو از لجاج کنون احمدی و پارینی
فداح روح حیاتی فانت تحیینی - و انت تخلص دیباجتی من الطین
و انت تلبس روحی مکرما حللا - بها اعیش و تکفیننی لتکفینی
ایا مفجر عین تقر عینینی - سقاها سکراتی و شربها دینی

بیامدیم دگربار سوی مولایی - که تا به زانوی او نیست هیچ دریایی

هزار عقل ببندی به هم بدو نرسد - کجا رسد به مه چرخ دست یا پایی
فلک به طمع گلو را دراز کرد بدو - نیافت بوسه ولیکن چشید حلوایی
هزار حلق و گلو شد دراز سوی لبش - که ریز بر سر ما نیز من و سلوایی
بیامدیم دگربار سوی معشوقی - که می رسید به گوش از هواش هیهایی
بیامدیم دگربار سوی آن حرمی - که فرق سجده کنش هست آسمان سایی
بیامدیم دگربار سوی آن چمنی - که هست بلبل او را غلام عنقایی
بیامدیم بدو کو جدا نبود از ما - که مشک پر نشود بی وجود سقایی
همیشه مشک بچفسیده بر تن سقا - که نیست بی تو مرا دست و دانش و رایی
بیامدیم دگربار سوی آن بزمی - که شد ز نقل خوشش کام نیشکرخایی
بیامدیم دگربار سوی آن چرخی - که جان چو رعد زند در خمش علالایی
بیامدیم دگربار سوی آن عشقی - که دیو گشت ز آسیب او پری زایی
خموش زیر زبان ختم کن تو باقی را - که هست بر تو موکل غیور لالایی
حدیث مفخر تبریز شمس دین کم گو - که نیست درخور آن گفت عقل گویایی

تو نور دیده جان یا دو دیده مایی - که شعله شعله به نور بصر درافزایی

تو آفتاب و دلم همچو سایه در پی تو - دو چشم در تو نهاده ست و گشته هرجایی
از آن زمان که چو نی بسته ام کمر پیشت - حرارتیست درون دل از شکرخایی
ز کان لطف تو نقدست عیش و عشرت ما - نیم به دولت عشق لب تو فردایی
به ذات پاک خداوند کز تو دزدیده ست - هر آنچ آب حیاتست روح افزایی
ز جوی حسن تو خوبان سبو سبو برده - به تشنگان ره عشق کرده سقایی
زهی سعادت آن تشنگان که بوی برند -به اصل چشمه آب خوش مصفایی
سبوی صورت ها را به سنگ برنزنند - خورند آب حیات تو را ز بالایی
خدیو مفخر تبریز شمس دین به حق - دو صد مراد برآری چنین چو بازآیی