دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا بیا که تو از نادرات ایامی - برادری پدری مادری دلارامی

به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد - گزاف نیست برادر چنین نکونامی
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت - قبول می کنیش با کژی و با خامی
همی زیم به ستیزه و این هم از گولیست - که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا - اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی
گهی فراق نمایی و چاره آموزی - گهی رسول فرستی و جان پیغامی
درون روزن دل چون فتاد شعله شمع -بداند این دل شب رو که بر سر بامی
مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی - که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
محال جوی و محالم بدین گناه مرا - قبول می نکند هیچ عالم و عامی
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی - برو برو که مرید عقول و احلامی
اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی - محال هر دو جهان را چو من درآشامی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی - مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام - که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی

بلندتر شده ست آفتاب انسانی - زهی حلاوت و مستی و عشق و آسانی

جهان ز نور تو ناچیز شد چه چیزی تو - طلسم دلبریی یا تو گنج جانانی
زهی قلم که تو را نقش کرد در صورت - که نامه همه را نانبشته می خوانی
برون بری تو ز خرگاه شش جهت جان را - چو جان نماند بر جاش عشق بنشانی
دلا چو باز شهنشاه صید کرد تو را - تو ترجمانبگ سر زبان مرغانی
چه ترجمان که کنون بس بلند سیمرغی - که آفت نظر جان صد سلیمانی
درید چارق ایمان و کفر در طلبت - هزارساله از آن سوی کفر و ایمانی
به هر سحر که درخشی خروس جان گوید - بیا که جان و جهانی برو که سلطانی
چو روح من بفزوده ست شمس تبریزی - به سوی او برم از باغ روح ریحانی

ایا مربی جان از صداع جان چونی - ایا ببرده دل از جمله دلبران چونی

ز زحمت شب ما و ز ناله های صبوح - که می رسد به تو ای ماه مهربان چونی
ایا کسی که نخفت و نخفت چشم خوشت - ز لکلک جرس و بانگ پاسبان چونی
ایا غریب فلک تو بر این زمین حیفی - ایا جهان ملاحت در این جهان چونی
ز آفتاب کی پرسد که چون همی گردی - به گلستان که بگوید که گلستان چونی
ز روی زرد بپرسند درد دل چونست - ولی کسی بنپرسد که ارغوان چونی
چو روی زشت به آیینه گفت چونی تو - بگفت من چو چراغم تو قلتبان چونی
جواب گفت که من بازگونه می پرسم - مثال کشت که گوید به آسمان چونی
دهان گشادم یعنی ببین که لب خشکم - که تا شراب تو گوید که ای دهان چونی
ز گفت چون تو جویی روان شود در حال - میان جان و روانم که ای روان چونی
بگو تو باقی این را که از خمار لبت - سرم گران شد پرسش که سرگران چونی