دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری - بیا به دعوت شیرین ما چه می شوری

حیات موج زنان گشته اندر این مجلس - خدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طره خوبان به جای دسته گل - به زیر پای بنفشه به جای محفوری
هزار جام سعادت بنوش ای نومید - بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا - شراب روح فزای و سماع طنبوری
جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف - به پیش مومن و کافر نهاده کافوری
میان بحر عسل بانگ می زند هر جان - صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری
فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان - خراب و مست رهیده ز ناز مستوری
قیامت ست همه راز و ماجراها فاش - که مرده زنده کند ناله های ناقوری
برآر باز سر ای استخوان پوسیده - اگر چه سخره ماری و طعمه موری
ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون -بپوش خلعت میری جزای ماموری
تو راست کان گهر غصه دکان بگذار - ز نور پاک خوری به که نان تنوری
شکوفه های شراب خدا شکفت بهل - شکوفه ها و خمار شراب انگوری
جمال حور به از بردگان بلغاری - شراب روح به از آش های بلغوری
خیال یار به حمام اشک من آمد - نشست مردمک دیده ام به ناطوری
دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی - چه عار دارد سیاح جان از این عوری
درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی - تویی خلیفه و دستور ما به دستوری
کی دیده ست چنین روز با چنان روزی - که واخرد همه را از شبی و شب کوری
کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا - جهان شده ست چو سینا و سینه نوری
دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان ها - که کدخدای مقیمان بیت معموری
مباش بسته مستی خراب باش خراب - یقین بدانک خرابیست اصل معموری
خراب و مست خدایی در این چمن امروز - هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری
به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ - چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری
صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست - تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری
غلام شعر بدانم که شعر گفته توست - که جان جان سرافیل و نفخه صوری
سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است - که دیر و دور دهد دست وای از این دوری
ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان - اگر غفار نباشد بس است مغفوری
کز آن طرف شنوااند بی زبان دل ها - نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری
بیا که همره موسی شویم تا که طور - که کلم الله آمد مخاطبه طوری
که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی - چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری
ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من - به قبض عشق بود قبضه قلاجوری

مسلم آمد یار مرا دل افروزی - چه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی

اگر سرم برود گو برو مرا سر اوست - رهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشم - یکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشک - اگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شده ای ننگ جان و تن چه کشی - چو کان زر شده ای حبه ای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان را - به خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیده ست نیست انگوری -شکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازی - بپر گزاف پر و بال را چه می سوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صدا - تویی که دانی پیروزه را ز پیروزی

بیا بیا که تو از نادرات ایامی - برادری پدری مادری دلارامی

به نام خوب تو مرده ز گور برخیزد - گزاف نیست برادر چنین نکونامی
تو فضل و رحمت حقی که هر که در تو گریخت - قبول می کنیش با کژی و با خامی
همی زیم به ستیزه و این هم از گولیست - که تا مرا نکشی ای هوس نیارامی
به هیچ نقش نگنجی ولیک تقدیرا - اگر به نقش درآیی عجب گل اندامی
گهی فراق نمایی و چاره آموزی - گهی رسول فرستی و جان پیغامی
درون روزن دل چون فتاد شعله شمع -بداند این دل شب رو که بر سر بامی
مرادم آنک شود سایه و آفتاب یکی - که تا ز عشق نمایم تمام خوش کامی
محال جوی و محالم بدین گناه مرا - قبول می نکند هیچ عالم و عامی
تو هم محال ننوشی و معتقد نشوی - برو برو که مرید عقول و احلامی
اگر ز خسرو جان ها حلاوتی یابی - محال هر دو جهان را چو من درآشامی
ور از طبیب طبیبان گوارشی یابی - مکاشفی تو بخوان خدا نه اوهامی
برآ ز مشرق تبریز شمس دین بخرام - که بر ممالک هر دو جهان چو بهرامی