دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

دلا همای وصالی بپر چرا نپری - تو را کسی نشناسد نه آدمی نه پری

تو دلبری نه دلی لیک به هر حیله و مکر - به شکل دل شده ای تا هزار دل ببری
دمی به خاک درآمیزی از وفا و دمی - ز عرش و فرش و حدود دو کون برگذری
روان چرات نیابد چو پر و بال ویی - نظر چرات نبیند چو مایه نظری
چه زهره دارد توبه که با تو توبه کند - خبر کی باشد تا با تو ماندش خبری
چه باشد آن مس مسکین چو کیمیا آید - که او فنا نشود از مسی به وصف زری
کیست دانه مسکین چو نوبهار آید - که دانگیش نگردد فنا پی شجری
کیست هیزم مسکین که چون فتد در نار - بدل نگردد هیزم به شعله شرری
ستاره هاست همه عقل ها و دانش ها - تو آفتاب جهانی که پرده شان بدری
جهان چو برف و یخی آمد و تو فصل تموز - اثر نماند از او چون تو شاه بر اثری
کیم بگو من مسکین که با تو من مانم - فنا شوم من و صد من چو سوی من نگری
کمال وصف خداوند شمس تبریزی - گذشته ست ز اوهام جبری و قدری

به من نگر که بجز من به هر کی درنگری - یقین شود که ز عشق خدای بی خبری

بدان رخی بنگر که کو نمک ز حق دارد - بود که ناگه از آن رخ تو دولتی ببری
تو را چو عقل پدر بوده ست و تن مادر - جمال روی پدر درنگر اگر پسری
بدانک پیر سراسر صفات حق باشد - وگر چه پیر نماید به صورت بشری
به پیش تو چو کفست و به وصف خود دریا - به چشم خلق مقیمست و هر دم او سفری
هنوز مشکل مانده ست حال پیر تو را - هزار آیت کبری در او چه بی هنری
رسید صورت روحانیی به مریم دل - ز بارگاه منزه ز خشکی و زتری
از آن نفس که در او سر روح پنهان شد - بکرد حامله دل را رسول رهگذری
ایا دلی که تو حامل شدی از آن خسرو - به وقت جنبش آن حمل تا در او نگری
چو حمل صورت گیرد ز شمس تبریزی - چو دل شوی تو و چون دل به سوی غیب پری

بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری - بیا به دعوت شیرین ما چه می شوری

حیات موج زنان گشته اندر این مجلس - خدای ناصر و هر سو شراب منصوری
به دست طره خوبان به جای دسته گل - به زیر پای بنفشه به جای محفوری
هزار جام سعادت بنوش ای نومید - بگیر صد زر و زور ای غریب زرزوری
هزار گونه زلیخا و یوسفند این جا - شراب روح فزای و سماع طنبوری
جواهر از کف دریای لامکان ز گزاف - به پیش مومن و کافر نهاده کافوری
میان بحر عسل بانگ می زند هر جان - صلا که بازرهیدم ز شهد زنبوری
فتاده اند به هم عاشقان و معشوقان - خراب و مست رهیده ز ناز مستوری
قیامت ست همه راز و ماجراها فاش - که مرده زنده کند ناله های ناقوری
برآر باز سر ای استخوان پوسیده - اگر چه سخره ماری و طعمه موری
ز مور و مار خریدت امیر کن فیکون -بپوش خلعت میری جزای ماموری
تو راست کان گهر غصه دکان بگذار - ز نور پاک خوری به که نان تنوری
شکوفه های شراب خدا شکفت بهل - شکوفه ها و خمار شراب انگوری
جمال حور به از بردگان بلغاری - شراب روح به از آش های بلغوری
خیال یار به حمام اشک من آمد - نشست مردمک دیده ام به ناطوری
دو چشم ترک خطا را چه ننگ از تنگی - چه عار دارد سیاح جان از این عوری
درخت شو هله ای دانه ای که پوسیدی - تویی خلیفه و دستور ما به دستوری
کی دیده ست چنین روز با چنان روزی - که واخرد همه را از شبی و شب کوری
کرم گشاد چو موسی کنون ید بیضا - جهان شده ست چو سینا و سینه نوری
دلا مقیم شو اکنون به مجلس جان ها - که کدخدای مقیمان بیت معموری
مباش بسته مستی خراب باش خراب - یقین بدانک خرابیست اصل معموری
خراب و مست خدایی در این چمن امروز - هزار شیشه اگر بشکنی تو معذوری
به دست ساقی تو خاک می شود زر سرخ - چو خاک پای ویی خسروی و فغفوری
صلای صحت جان هر کجا که رنجوریست - تو مرده زنده شدن بین چه جای رنجوری
غلام شعر بدانم که شعر گفته توست - که جان جان سرافیل و نفخه صوری
سخن چو تیر و زبان چو کمان خوارزمی است - که دیر و دور دهد دست وای از این دوری
ز حرف و صوت بباید شدن به منطق جان - اگر غفار نباشد بس است مغفوری
کز آن طرف شنوااند بی زبان دل ها - نه رومیست و نه ترکی و نی نشابوری
بیا که همره موسی شویم تا که طور - که کلم الله آمد مخاطبه طوری
که دامنم بگرفته ست و می کشد عشقی - چنانک گرسنه گیرد کنار کندوری
ز دست عشق کی جسته ست تا جهد دل من - به قبض عشق بود قبضه قلاجوری