دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شدم به سوی چه آب همچو سقایی - برآمد از تک چه یوسفی معلایی

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست - ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من - چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش - اگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور - از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از او - عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی - هزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کو - به روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو - نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی

رسید ترکم با چهره های گل وردی - بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا - بدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست - بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن - ز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را - تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشید - گرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم - بدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی - به عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی - که بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویند - به عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش - که زرد گفتی زر را به فن و آزردی

تو در عقیله ترتیب کفش و دستاری - چگونه رطل گران خوار را به دست آری

به جان من به خرابات آی یک لحظه - تو نیز آدمیی مردمی و جان داری
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الست - که پیش از آب و گلست از الست خماری
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیار - مجاز بود چنین نام ها تو پنداری
سماع و شرب سقاهم نه کار درویش ست - زیان و سود کم و بیش کار بازاری
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابد - ملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
سری که درد ندارد چراش می بندی - چرا نهی تن بی رنج را به بیماری