دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز بامداد دلم می پرد به سودایی - چو وام دار مرا می کند تقاضایی

عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من - که هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضا - همی رسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمی - که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی - گریز نیست وگر هست کو مرا پایی
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه - روان و رقص کنانیم تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار - قدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت - به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان - خبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم کو نقد وقت می جوید - نه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی

شدم به سوی چه آب همچو سقایی - برآمد از تک چه یوسفی معلایی

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست - ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من - چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش - اگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور - از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از او - عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی - هزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کو - به روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو - نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی

رسید ترکم با چهره های گل وردی - بگفتمش چه شد آن عهد گفت اول وردی

بگفتمش که یکی نامه ای به دست صبا - بدادمی عجب آورد گفت گستردی
بگفتمش که چرا بی گه آمدی ای دوست - بگفت سیرو یدی یلده یلدشم اردی
بگفتمش ز رخ توست شهر جان روشن - ز آفتاب درآموختی جوامردی
بگفت طرح نهد رخ رخم دو صد خور را - تو چون مرا تبع او کنی زهی سردی
بقای من چو بدید و زوال خود خورشید - گرفت در طلبم عادت جهان گردی
سجود کردم و مستغفرانه نالیدم - بدید اشک مرا در فغان و پردردی
بگفت نی که به قاصد مخالفی گفتی - به عشق گفت من و گفتنم درآوردی
بگفتمش گل بی خار و صبح بی شامی - که بندگان را با شیر و شهد پروردی
ز لطف های توست آنک سرخ می گویند - به عرف حیله زر را بدان همه زردی
بگفت باش کم آزار و دم مزن خامش - که زرد گفتی زر را به فن و آزردی