دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی - بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی

کلید حاجت خلقان بدان شده ست دعا - که جان جان دعایی و نور آمینی
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند - مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
در آن الست و بلی جان بی بدن بودی - تو را نمود که آنی چه در غم اینی
تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما - چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی
بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت - بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی
تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری - عروس جان نهان را هزار کابینی
چه چنگ درزده ای در جهان و قانونش - که از ورای فلک زهره قوانینی
به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند - بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی
میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین - کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی
ستاره وار به انگشت ها نمودندت - چو آفتاب کنون نامشار تعیینی
اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار - برای رشک ز ویسه خوشست رامینی
خمش به سوره کنون اقرا بسی عمل کردی - ز قشر حرف گذر کن کنون که والتینی

ز بامداد دلم می پرد به سودایی - چو وام دار مرا می کند تقاضایی

عجب به خواب چه دیده ست دوش این دل من - که هست در سرم امروز شور و صفرایی
ولی دلم چه کند چون موکلان قضا - همی رسند پیاپی به دل ز بالایی
پرست خانه دل از موکل عجمی - که نیست یک سر سوزن بهانه را جایی
بهانه نیست وگر هست کو زبان و دلی - گریز نیست وگر هست کو مرا پایی
جهان که آمد و ما همچو سیل از سر کوه - روان و رقص کنانیم تا به دریایی
اگر چه سیل بنالد ز راه ناهموار - قدم قدم بودش در سفر تماشایی
چگونه زار ننالم من از کسی که گرفت - به هر دو دست و دهان او مرا چو سرنایی
هوس نشسته که فردا چنین کنیم و چنان - خبر ندارد کو را نماند فردایی
غلام عشقم کو نقد وقت می جوید - نه وعده دارد و نه نسیه ای و نی رایی

شدم به سوی چه آب همچو سقایی - برآمد از تک چه یوسفی معلایی

سبک به دامن پیراهنش زدم من دست - ز بوی پیرهنش دیده گشت بینایی
به چاه در نظری کردم از تعجب من - چه از ملاحت او گشته بود صحرایی
کلیم روح به هر جا رسید میقاتش - اگر چه کور بود گشت طور سینایی
زنخ ز دست رقیبی که گفت از چه دور - از این سپس منم و چاه و چون تو زیبایی
کسی که زنده شود صد هزار مرده از او - عجب نباشد اگر پیر گشت برنایی
هزار گنج گدای چنین عجب کانی - هزار سیم نثار لطیف سیمایی
جهان چو آینه پرنقش توست اما کو - به روی خوب تو بی آینه تماشایی
سخن تو گو که مرا از حلاوت لب تو - نه عقل ماند و نه اندیشه ای و نی رایی