دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

نهان شدند معانی ز یار بی معنی - کجا روم که نروید به پیش من دیوی

کی دید خربزه زاری لطیف بی سرخر - که من بجستم عمری ندیده ام باری
بگو به نفس مصور مکن چنین صورت - از این سپس متراش این چنین بت ای مانی
اگر نقوش مصور همه از این جنس اند - مخواه دیده بینا خنک تن اعمی
دو گونه رنج و عذابست جان مجنون را - بلای صحبت لولی و فرقت لیلی
ورای پرده یکی دیو زشت سر برکرد -بگفتمش که تویی مرگ و جسک گفت آری
بگفتم او را صدق که من ندیدستم - ز تو غلیظتر اندر سپاه بویحیی
بگفتمش که دلم بارگاه لطف خداست - چه کار دارد قهر خدا در این ماوی
به روز حشر که عریان کنند زشتان را - رمند جمله زشتان ز زشتی دنیی
در این بدم که به ناگاه او مبدل شد - مثال صورت حوری به قدرت مولی
رخی لطیف و منزه ز رنگ و گلگونه - کفی ظریف و مبرا ز حیله حنی
چنانک خار سیه را بهارگه بینی - کند میان سمن زار گلرخی دعوی
زهی بدیع خدایی که کرد شب را روز - ز دوزخی به درآورد جنت و طوبی
کسی که دیده به صنع لطیف او خو داد - نترسد ار چه فتد در دهان صد افعی
به افعیی بنگر کو هزار افعی خورد - شد او عصا و مطیعی به قبضه موسی
از آن عصا نشود مر تو را که فرعونی - چو مهره دزدی زان رو به افعیی اولی
خمش که رنج برای کریم گنج شود - برای مومن روضه ست نار در عقبی

اگر تو یار نداری چرا طلب نکنی - وگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی

وگر رفیق نسازد چرا تو او نشوی - وگر رباب ننالد چراش ادب نکنی
وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلی - چرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریست - عجب تویی که هوای چنان عجب نکنی
تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلی - که تا دگر هوس عقده ذنب نکنی
مثال زر تو به کوره از آن گرفتاری - که تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی
چو وحدتست عزبخانه یکی گویان - تو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی
تو هیچ مجنون ندیدی که با دو لیلی ساخت - چرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی
شب وجود تو را در کمین چنان ماهیست - چرا دعا و مناجات نیم شب نکنی
اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه ای -شراب حق نگذارد که تو شغب نکنی
شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حق - حرام باد حیاتت که جان حطب نکنی
اگر چه موج سخن می زند ولیک آن به - که شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی

اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی - وگر شراب نداری چرا خبر نکنی

وگر سه چار قدح از مسیح جان خوردی - ز آسمان چهارم چرا گذر نکنی
از آن کسی که تو مستی چرا جدا باشی - وز آن کسی که خماری چرا حذر نکنی
چو آفتاب چرا تو کلاه کژ ننهی - ز نور خود چو مه نو چرا کمر نکنی
چو آفتاب جمال قدیم تیغ زند - چو کان لعل چرا جان و دل سپر نکنی
وگر چو نای چشیدی ز لعل خوش دم او - چرا چو نی تو جهان را پر از شکر نکنی
وگر چو ابر تو حامل شدی از آن دریا - چرا چو ابر زمین را پر از گهر نکنی
ز گلشن رخ تو گلرخان همی جوشند - چرا چو حیز و محنث نه ای نظر نکنی
نگر به سبزقبایان باغ ک آمده اند - به سوی شاه قبابخش چون سفر نکنی
چو خرقه و شجره داری از بهار حیات - چرا سر دل خود جلوه چون شجر نکنی
چو اعتبار ندارد جهان بر درویش - به بزم فقر چرا عیش معتبر نکنی