دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری - چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال - که در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن - فشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند - تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت - تو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شده ست نسیم از شکرستان وصال - که از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشید - که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم - که تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهان - کرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بی همتا - نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبی - که بسته کرد مرا سکر باده سحری

اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری - دلت بمیرد و خوی فسردگان گیری

گر آفتاب جهانی چو ابر تیره شوی - وگر بهار نوی مذهب خزان گیری
چو کاسه تا تهیی تو بر آب رقص کنی - چو پر شدی به بن حوض و جو مکان گیری
خدای داد دو دستت که دامن من گیر - بداد عقل که تا راه آسمان گیری
که عقل جنس فرشته ست سوی او پوید - ببینیش چو به کف آینه نهان گیری
بگیر کیسه پرزر باقرضواالله آی - قراضه قرض دهی صد هزار کان گیری
به غیر خم فلک خم های صدرنگ است - به هر خمی که درآیی از او نشان گیری
ز شیر چرخ گریزی به برج گاو روی - خری شوی به صفت راه کهکشان گیری
وگر تو خود سرطانی چو پهلوی شیری - یقین ز پهلوی او خوی پهلوان گیری
چو آفتاب جهان را پر از حیات کنی - چو زین جهان بجهی ملک آن جهان گیری
برآ چو آب ز تنور نوح و عالمگیر - چرا تنور خبازی که جمله نان گیری
خموش باش و همی تاز تا لب دریا - چو دم گسسته شوی گر ره دهان گیری

ز بامداد درآورد دلبرم جامی - به ناشتاب چشانید خام را خامی

نه باده اش ز عصیر و نه جام او ز زجاج - نه نقل او چو خسیسان به قند و بادامی
به باد باده مرا داد همچو که بر باد - به آب گرم مرا کرد یار اکرامی
بسی نمودم سالوس و او مرا می گفت - مکن مکن که کم افتد چنین به ایامی
طریق ناز گرفتم که نی برو امروز - ستیزه کرد و مرا داد چند دشنامی
چنین شراب و چو من ساقی و تو گویی نی - کی گوید این نه مگر جاهلی و یا عامی
هزار می نکند آنچ کرد دشنامش - خراب گشتم نی ننگ ماند و نی نامی
چگونه مست نگردی ز لطف آن شاهی - که او خراب کند عالمی به پیغامی
دلی بیابد تا این سخن تمام کنم - خراب کرد دلم را چنان دلارامی
سری نهادم بر پای او چو مستان من - پدید شد سر مست مرا سرانجامی
سر مرا به بر اندرگرفت و خوش بنواخت - غریب دلبریی و بدیع انعامی
وانگه از سر دقت به حاضران می گفت - نه درخورست چنین مرغ با چنین دامی
به باغ بلبل مستم صفیر من بشنو - مباش در قفصی و کناره بامی
فروکشیدم و باقی غزل نخواهم گفت - مگر بیابم چون خویش دوزخ آشامی