دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

منم که کار ندارم به غیر بی کاری - دلم ز کار زمانه گرفت بیزاری

ز خاک تیره ندیدم به غیر تاریکی - ز پیر چرخ ندیدم به غیر مکاری
فروگذاشته ای شست دل در این دریا - نه ماهیی بگرفتی نه دست می داری
تو را چه شصت و چه هفتاد چون نخواهی پخت - گلی به دست نداری چه خار می خاری
کلاه کژ بنهی همچو ماه و نورت نیست - برو برو که گرفتار ریش و دستاری
چگونه برقی آخر که کشت می سوزی - چگونه ابری آخر که سنگ می باری
چو صید دام خودی پس چگونه صیادی - چو دزد خانه خویشی چگونه عیاری
اگر چه این همه باشد ولی اگر روزی - خیال یار مرا دیده ای نکو یاری
به ذات پاک خدایی که کارساز همه ست - چو مست کار امیر منی نکوکاری
اگر دو گام پیاده دویدی از پی او - تو یک سواره نه ای تو سپاه سالاری
بگیر دامن عشقی که دامنش گرمست - که غیر او نرهاند تو را ز اغیاری
به یاد عشق شب تیره را به روز آور - چو عشق یاد بود شب کجا بود تاری
تو خفته باشی و آن عشق بر سر بالین - برآوریده دو کف در دعا و در زاری
اگر بگویم باقی بسوزد این عالم - هلا قناعت کردم بس است گفتاری

بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری - چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری

بیا بیا و به هر سوی روزگار مبر - که نیست نقد تو را پیش غیر بازاری
تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی - تو همچو شهر خرابی و ما چو معماری
به غیر خدمت ما که مشارق شادیست - ندید خلق و نبیند ز شادی آثاری
هزار صورت جنبان به خواب می بینی - چو خواب رفت نبینی ز خلق دیاری
ببند چشم خر و برگشای چشم خرد - که نفس همچو خر افتاد و حرص افساری
ز باغ عشق طلب کن عقیده شیرین - که طبع سرکه فروشست و غوره افشاری
بیا به جانب دارالشفای خالق خویش - کز آن طبیب ندارد گریز بیماری
جهان مثال تن بی سرست بی آن شاه -بپیچ گرد چنان سر مثال دستاری
اگر سیاه نه ای آینه مده از دست - که روح آینه توست و جسم زنگاری
کجاست تاجر مسعود مشتری طالع - که گرمدار منش باشم و خریداری
بیا و فکرت من کن که فکرتت دادم - چو لعل می خری از کان من بخر باری
به پای جانب آن کس برو که پایت داد - بدو نگر به دو دیده که داد دیداری
دو کف به شادی او زن که کف ز بحر ویست - که نیست شادی او را غمی و تیماری
تو بی ز گوش شنو بی زبان بگو با او - که نیست گفت زبان بی خلاف و آزادی

خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری - چه جای غم که ز هر شادمان گرو ببری

فرشته ای کنمت پاک با دو صد پر و بال - که در تو هیچ نماند کدورت بشری
نمایمت که چگونه ست جان رسته ز تن - فشانده دامن خود از غبار جانوری
در آن صبوح که ارواح راح خاص خورند - تو را خلاص نمایم ز روز و شب شمری
قضا که تیر حوادث به تو همی انداخت - تو را کند به عنایت از آن سپس سپری
روان شده ست نسیم از شکرستان وصال - که از حلاوت آن گم کند شکر شکری
ز بامداد بیاورد جام چون خورشید - که جزو جزو من از وی گرفت رقص گری
چو سخت مست شدم گفت هین دگر بدهم - که تا میان من و تو نماند این دگری
بده بده هله ای جان ساقیان جهان - کرم کریم نماید قمر کند قمری
به آفتاب جلال خدای بی همتا - نیافت چون تو مهی چرخ ازرق سفری
تمام این تو بگو ای تمام در خوبی - که بسته کرد مرا سکر باده سحری