دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی - عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی

بسی زدی پر و بال و قفص دراشکستی - هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی - چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی میانه جغدان - رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی
بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش -به عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پی نشانه دولت چو تیر راست شدی - بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی
نشان های کژت داد این جهان چو غول - نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی
تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی - کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی
دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد - چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی
دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور - تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی
گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی - که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی
ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک - به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی
خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب - که در پناه چنان یار مهربان رفتی

چه باده بود که در دور از بگه دادی - که می شکافد دور زمانه از شادی

نبود باده به جان تو راست گو که چه بود - بهانه راست مکن کژ مگو به استادی
چه راست می طلبی ای دل سلیم از او - که راست نیست بجز قد او در این وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان - چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی
ازانک راستی تو غلام آن کژی است - اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی
بیار بار دگر تا ببینم آن چه میست - که جان عارف مستی و خصم زهادی
نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم - بیار بار دگر چون مطیع و منقادی
نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس - کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی
فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را - ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی
چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند - که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی
اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی - به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی
چو نام باده برم آن تویی و آتش تو - وگر غریو کنم در میان فریادی
چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجد - ولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی
گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام - همه تویی که گهی مهدیی و گه هادی
به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار - ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی
ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا - که فرد جزو نداند به غیر افرادی
مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند - چو میل کرد کشانیش تو به آبادی
بیار مفخر تبریز شمس تبریزی - مثال اصل که اصل وجود و ایجادی

ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی - ز حسرت و ز فراقت همه بمردندی

ز جان خویش اگر بوی تو نیابندی - چو استخوان دل و جان را به سگ سپردندی
اگر نه پرتو لطفت بر آب می تابید - به جای آب همه زهر ناب خوردندی
اگر نه جرعه آن می بریختی بر خاک - ستارگان ز چه رو گرد خاک گردندی
گر آفتاب ازل گرمیی نبخشیدی - تموز و جمله نباتان او فسردندی
منزهی و درآمیختن عجب صفتی است - دریغ پرده اسرار درنوردندی
اگر نه پرده بدی ره روان پنهانی - ز انبهی همه پاهای ما فشردندی
ز پرده ها اگر آن روح قدس بنمودی - عقول و جان بشر را بدن شمردندی
گر آن بدی که تو اندیشه کرده ای ز زحیر - بتان و لاله رخان جمله زار و زردندی
چو صورتی نبدی خوب جز تصور تو - شراب های مروق ز درد دردندی
اگر خمش کنمی راز عشق فهم شدی - وگر چه خلق همه هند و ترک و کردندی