دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

خدایگان جمال و خلاصه خوبی - به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی

بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی - بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت - ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی - ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال می بخشی - بیا بیا که دوای هزار ایوبی
بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز - ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
به جای جان تو نشین که هزار چون جانی - محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی
اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم - به جان او که بگویی چرا در آشوبی
گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی - ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی
دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی - گهی چو دسته فراش فرش ها روبی
چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را - فرشتگی دهی و پر و بال کروبی
خموش آب نگهدار همچو مشک درست - ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی
به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت - که چست دلدل دل می نمود مرکوبی

به عاقبت بپریدی و در نهان رفتی - عجب عجب به کدامین ره از جهان رفتی

بسی زدی پر و بال و قفص دراشکستی - هوا گرفتی و سوی جهان جان رفتی
تو باز خاص بدی در وثاق پیرزنی - چو طبل باز شنیدی به لامکان رفتی
بدی تو بلبل مستی میانه جغدان - رسید بوی گلستان به گل ستان رفتی
بسی خمار کشیدی از این خمیر ترش -به عاقبت به خرابات جاودان رفتی
پی نشانه دولت چو تیر راست شدی - بدان نشانه پریدی و زین کمان رفتی
نشان های کژت داد این جهان چو غول - نشان گذاشتی و سوی بی نشان رفتی
تو تاج را چه کنی چونک آفتاب شدی - کمر چرا طلبی چونک از میان رفتی
دو چشم کشته شنیدم که سوی جان نگرد - چرا به جان نگری چون به جان جان رفتی
دلا چه نادره مرغی که در شکار شکور - تو با دو پر چو سپر جانب سنان رفتی
گل از خزان بگریزد عجب چه شوخ گلی - که پیش باد خزانی خزان خزان رفتی
ز آسمان تو چو باران به بام عالم خاک - به هر طرف بدویدی به ناودان رفتی
خموش باش مکش رنج گفت و گوی بخسب - که در پناه چنان یار مهربان رفتی

چه باده بود که در دور از بگه دادی - که می شکافد دور زمانه از شادی

نبود باده به جان تو راست گو که چه بود - بهانه راست مکن کژ مگو به استادی
چه راست می طلبی ای دل سلیم از او - که راست نیست بجز قد او در این وادی
تو راست باش چو تیر و حریف کژ چو کمان - چو تیر زه به دهان گیر چون درافتادی
ازانک راستی تو غلام آن کژی است - اگر تو تیری بهر کمان کژ زادی
بیار بار دگر تا ببینم آن چه میست - که جان عارف مستی و خصم زهادی
نکو ندیدم آن بار سخت تشنه بدم - بیار بار دگر چون مطیع و منقادی
نمی فریبمت این یک بیار و دیگر بس - کی با تو حیله کند حیله را تو بنیادی
فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را - ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی
چو جمع روزه گشادند خیک را بمبند - که عیش را تو عروسی و هم تو دامادی
اگر به خوک از آن خیک جرعه ای بدهی - به پیش خوک کند شیر چرخ آحادی
چو نام باده برم آن تویی و آتش تو - وگر غریو کنم در میان فریادی
چنان نه ای تو که با تو دگر کسی گنجد - ولی ز رشک لقب های طرفه بنهادی
گهی سبو و گهی جام و گه حلال و حرام - همه تویی که گهی مهدیی و گه هادی
به نور رفعت ماهی به لطف چون گلزار - ولی چو سرو و چو سوسن ز هر دو آزادی
ولی چو ای همه گویم نداندت اجزا - که فرد جزو نداند به غیر افرادی
مثل به جزو زنم تا که جزو میل کند - چو میل کرد کشانیش تو به آبادی
بیار مفخر تبریز شمس تبریزی - مثال اصل که اصل وجود و ایجادی