دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو آسمان منی من زمین به حیرانی - که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

زمین خشک لبم من ببار آب کرم - زمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای - ز توست حامله و حمل او تو می دانی
ز توست حامله هر ذره ای به سر دگر - به درد حامله را مدتی بپیچانی
چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ - کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش - عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مومن را - همیشه مست خدا کش کند شتربانی
گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش - گهیش بندد زانو به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل - که تا مهار به درد کند پریشانی
چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست - که نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را - که خاک کودن از او شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست - ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری است - که نور روش نه دلوی بود نه میزانی
یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش - که حامله ست صدف ها ز در ربانی

ربود عقل و دلم را جمال آن عربی - درون غمزه مستش هزار بوالعجبی

هزار عقل و ادب داشتم من ای خواجه - کنون چو مست و خرابم صلای بی ادبی
مسبب سبب این جا در سبب بربست - تو آن ببین که سبب می کشد ز بی سببی
پریر رفتم سرمست بر سر کویش - به خشم گفت چه گم کرده ای چه می طلبی
شکسته بسته بگفتم یکی دو لفظ عرب - اتیت اطلب فی حیکم مقام ابی
جواب داد کجا خفته ای چه می جویی -به پیش عقل محمد پلاس بولهبی
ز عجز خوردم سوگندها و گرم شدم - به ذات پاک خدا و به جان پاک نبی
چه جای گرمی و سوگند پیش آن بینا - و کیف یصرع صقر بصوله الخرب
روان شد اشک ز چشم من و گواهی داد - کما یسیل میاه السقا من القرب
چه چاره دارم غماز من هم از خانه ست - رخم چو سکه زر آب دیده ام سحبی
دریغ دلبر جان را به مال میل بدی - و یا فریفته گشتی به سیدی چلبی
و یا به حیله و مکری ز ره درافتادی - و یا که مست شدی او ز باده عنبی
دهان به گوش من آرد به گاه نومیدی - چه می کند سر و گوش مرا به شهد لبی
غلام ساعت نومیدیم که آن ساعت - شراب وصل بتابد ز شیشه ای حلبی
از آن شراب پرستم که یار می بخشست - رخم چو شیشه می کرد و بود رخ ذهبی
برادرم پدرم اصل و فصل من عشقست - که خویش عشق بماند نه خویشی نسبی
خمش که مفخر آفاق شمس تبریزی - بشست نام و نشان مرا به خوش لقبی

خدایگان جمال و خلاصه خوبی - به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی

بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی - بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت - ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی - ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال می بخشی - بیا بیا که دوای هزار ایوبی
بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز - ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
به جای جان تو نشین که هزار چون جانی - محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی
اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم - به جان او که بگویی چرا در آشوبی
گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی - ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی
دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی - گهی چو دسته فراش فرش ها روبی
چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را - فرشتگی دهی و پر و بال کروبی
خموش آب نگهدار همچو مشک درست - ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی
به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت - که چست دلدل دل می نمود مرکوبی