دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چو صبحدم خندیدی در بلا بندیدی - چو صیقلی غم ها را ز آینه رندیدی

چه جامه ها دردادی چه خرقه ها دزدیدی - چه گوش ها بگرفتی به عیش دان بکشیدی
چه شعله ها برکردی چه دیک ها بپزیدی - چه جس ها بگرفتی چه راه ها پرسیدی
ز عقل کل بگذشتی برون دل بدمیدی - گشاد گلشن و باغی چو سرو تر نازیدی
اگر چه خود سرمستی دهان چرا بربستی - قلم چرا بشکستی ورق چرا بدریدی
چه شاخه ها افشاندی چه میوه ها برچیدی - ترش چرا بنشستی چه طالب تهدیدی

به جان تو ای طایی که سوی ما بازآیی - تو هر چه می فرمایی همه شکر می خایی

برآ به بام ای خوش خو به بام ما آور رو - دو سه قدم نه این سو رضای این مستان جو
اگر ملولی بستان قنینه ای از مستان - که راحت جانست آن بدار دست از دستان
ایا بت جان افزا نه وعده کردی ما را - که من بیایم فردا زهی فریب و سودا
ایا بت ناموسی لب مرا گر بوسی - رها کنی سالوسی جلا کنی طاووسی
سری ز روزن درکن وثاق پرشکر کن - جهان پر از گوهر کن بیا ز ما باور کن
نهال نیکی بنشان درخت گل را بفشان - بیا به نزد خویشان دغل مکن با ایشان
دو دیده را خوابی ده زمانه را تابی ده - به تشنگان آبی ده به غوره دوشابی ده
بگیر چنگ و تنتن دل از جدایی برکن - بیار باده روشن خمار ما را بشکن
از این ملولی بگذر به سوی روزن منگر - شراب با یاران خور میان یاران خوشتر
ز بیخودی آشفتم به دلبر خود گفتم - که با غمت من جفتم به هر سوی که افتم
به ضرب دستش بنگر به چشم مستش بنگر - به زلف شستش بنگر به هر چه هستش بنگر
چو دامن او گیرم عظیم باتوفیرم - چو انگبین و شیرم به پیش لطفش میرم
مزن نگارا بربط به پیش مشتی خربط - مران تو کشتی بی شط بگیر راه اوسط
بکار تخم زیبا که سبز گردد فردا - که هر چه کاری این جا تو را بروید ده تا
اگر تو تخمی کشتی چرا پشیمان گشتی - اگر به کوه و دشتی برو که زرین طشتی
ملول گشتی ای کش بخسب و رو اندرکش - ز عالم پرآتش گریز پنهان خوش خوش
ببند از این سو دیده برو ره دزدیده - به غیب آرامیده به پر جان پریده
نشسته خسبد عاشق که هست صبرش لایق - بود خفیف و سابق برای عذرا وامق
مگو دگر کوته کن سکوت را همره کن - نظر به شاهنشه کن نظاره آن مه کن

تو آسمان منی من زمین به حیرانی - که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

زمین خشک لبم من ببار آب کرم - زمین ز آب تو باید گل و گلستانی
زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته ای - ز توست حامله و حمل او تو می دانی
ز توست حامله هر ذره ای به سر دگر - به درد حامله را مدتی بپیچانی
چه هاست در شکم این جهان پیچاپیچ - کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی
گهی بنالد و ناقه بزاید از شکمش - عصا بیفتد و گیرد طریق ثعبانی
رسول گفت چو اشتر شناس مومن را - همیشه مست خدا کش کند شتربانی
گهیش داغ کند گه نهد علف پیشش - گهیش بندد زانو به بند عقلانی
گهی گشاید زانوش بهر رقص جعل - که تا مهار به درد کند پریشانی
چمن نگر که نمی گنجد از طرب در پوست - که نقش چند بدو داد باغ روحانی
ببین تو قوت تفهیم نفس کلی را - که خاک کودن از او شد مصور جانی
چو نفس کل همه کلی حجاب و روپوشست - ز آفتاب جلالت که نیستش ثانی
از آفتاب قدیمی که از غروب بری است - که نور روش نه دلوی بود نه میزانی
یکان یکان بنماید هر آنچ کاشت خموش - که حامله ست صدف ها ز در ربانی