دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چو مهر عشق سلیمان به هر دو کون تو داری - مکش تو دامن خود را که شرط نیست بیاری

نه بند گردد بندی نه دل پذیرد پندی - چو تنگ شکرقندی توام درون کناری
طراوت سمنی تو چه رونق چمنی تو - مگر تو عین منی تو مگر تو آینه واری
چه نور پنج و ششی تو که آفت حبشی تو - چو خوان عشق کشی تو ز سنگ آب برآری
چه کیمیای زری تو چه رونق قمری تو - چو دل ز سینه بری تو هزار سینه بیاری
ز خلق جمله گسستم که عشق دوست بسستم - چو در فنا بنشستم مرا چه کار به زاری
بسوخت عشق تو خرمن نه جان بماند نه این تن - جوی نیابی تو از من اگر هزار فشاری
برون ز دور زمانی مثال گوهر کانی - نشسته ایم چو جانی اگر کشی و بداری
ز جام شربت شافی شدم به عشق تو لافی - بیامدم زر صافی اگر تو کوره ناری
کف از بهشت بشوید چو باغ عشق تو گوید - کز او جواهر روید اگر چه سنگ بکاری
دلی که عشق نوازد در این جهان بنسازد - ازانک می نگذارد که یک زمانش بخاری
تو شمس خسرو تبریز شراب باقی برریز - براق عشق بکن تیز که بس لطیف سواری

ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی - ز عشق جیب دریدی در ابتدای جنونی

شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت - سری برآر ز موجی که موج قلزم خونی
که خون بهینه شرابست جگر بهینه کبابست - همین دوم تو فزون کن که از فزونه فزونی
چو از الست تو مستم چو در فنای تو هستم - چو مهر عشق شکستم چه غم خورم ز حرونی
برون بسیت بجستم درون بدیدم و رستم - چه میل و عشق شدستم به جست و جوی درونی
دلی ز من بربودی که دل نبود و تو بودی - چه آتشی و چه دودی چه جادوی چه فسونی
نمای چهره زیبا تو شمس مفخر تبریز - که نقش ها تو نمایی ز روح آینه گونی

گهی به سینه درآیی گهی ز روح برآیی - گهی به هجر گرایی چه آفتی چه بلایی

گهی جمال بتانی گهی ز بت شکنانی - گهی نه این و نه آنی چه آفتی چه بلایی
بشر به پای دویده ملک به پر بپریده - به غیر عجز ندیده چه آفتی چه بلایی
چو پر و پاش نماند چو او ز هر دو بماند - تو را به فقر بداند چه آفتی چه بلایی
مثال لذت مستی میان چشم نشستی - طریق فهم ببستی چه آفتی چه بلایی
در آن دلی که گزیدی خیال وار دویدی - بگفتی و بشنیدی چه آفتی چه بلایی
چه دولتی ز چه سودی چه آتشی و چه دودی - چه مجمری و چه عودی چه آفتی چه بلایی
غم تو دامن جانی کشید جانب کانی - به سوی گنج نهانی چه آفتی چه بلایی
چه سوی گنج کشیدش ز جمله خلق بریدش - دگر کسی بندیدش چه آفتی چه بلایی
چه راحتی و چه روحی چه کشتیی و چه نوحی - چه نعمتی چه فتوحی چه آفتی چه بلایی
بگفتمت چه کس است این بگفتیم هوس است این - خمش خمش که بس است این چه آفتی چه بلایی
هوس چه باشد ای جان مرا مخند و مرنجان - رهم نما و بگنجان چه آفتی چه بلایی
تو عشق جمله جهانی ولی ز جمله نهانی - نهان و عین چو جانی چه آفتی چه بلایی
مرا چو دیک بجوشی مگو خمش چه خروشی - چه جای صبر و خموشی چه آفتی چه بلایی
بجوش دیک دلم را بسوز آب و گلم را - بدر خط و سجلم را چه آفتی چه بلایی
بسوز تا که برویم حدیث سوز بگویم - به عود ماند خویم چه آفتی چه بلایی
دگر مگوی پیامش رسید نوبت جامش - ز جام ساز ختامش چه آفتی چه بلایی